تبليغاتX
دوباره میسازمت وطن

ایران در سایه دار است       منشینید خموش ...

 

 دوستان خواهشمندم  این مطلب را در بلاگ خود قرار دهید :

    

                                     « نگذاریم گنجی بمیرد »

خانم معصومه شفیعی

با کمال ادب و احترام بنده وتمامی وبلاگنویسان آزادیخواه و حامی دموکراسی از شما به عنوان همسر اسوه مقاوت و آزادگی خواهش میکنیم آقای گنجی را راضی کنید دست از اعتصاب غذا بردارند .  ما نمیخواهیم با دگر شاهد مرگ یکی دیگر سربازان وطن باشیم ، خانم شفیعی اگر فکر میکنید این بی وطنان انسان نما برای انسان و انسانیت کوچکترین ارزشی قایلند کاملا د راشتباهید ، خانم شفیعی اگر گمان میکنید سازمان ملل و جوامع حامی حقوق بشر توانایی بازگرداندن گنجی را دارند  این گونه نیست ، خانم شفیعی آگاه باشید که با مرگ گنجی شاید چند هفته ای محافل خبری ایران پر جنب و جوش باشند ولی گنجی دیگر بازنخواهد گشت ،   خانم شفیعی بدانید که استبداد و حق کشی این رژیم با به قتل رساندن مستقیم هزاران نفر برای تمامی دنیا آشکار است ودیگر نیازی به از دست رفتن گنجی و قتل غیر مستقیم  آن نیست ، خانم شفیعی بیدار باشید که حکومت به قدری سست و لرزان نیست که با مرگ گنجی از پایه فرو ریزد ، خانم شفیعی حتما مطلع هستید که 70% مردم جامعه حتی از اعتصاب اکبر گنجی بی خبرند پس انتظار تحول در صورت مرگ گنجی توقعی بسیار خام است . خانم شفیعی عاجزترین تحلیل گران سیاسی نیز با توجه  شرایط به وجود آمده ( به خصوص مسایل مربوط به انتخابات و ارسال پرونده ایران به شورای امنیت ) میدانند که حکومت جور و جهل و فساد دور نمای زیبایی ندارد پس دیگر چه حاجت به مرگ گنجی ؟

خانم شفیعی شما بهتر از ما میدانید که چند سلطنت طلب و رانده شدگان مردم هیچ دغدغه ای جز آمال پوچ وواهی خود در دل نمی پرورند، بنابر این پیشنهاد میکنم به جای تحت تاثیر جو موجود قرار گرفتن تعقل پیشه کرده وراه صحیح را برگزینید . 

                 خانم شفیعی از شما عاجزانه تقاضا داریم :

                                             نگذازید  گــــــــنــــــجـــــــــی  بمیرد

+ نوشته شده توسط میترا (مانی) در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384 و ساعت 14:29 |

دگرديسي در آغوش پتيارة قدرت :


به ولايت رسيدن خامنه‌اي معلول توطئه‌اي بود كه در بخش اول آن، آيت‌الله منتظري را كنار زدند، بعد احمد خميني را فريفتند و با اين وعده كه خامنه‌اي را رهبر مي‌كنيم اما مفتاح امور در كف شما خواهد بود، او را نيز وارد بازي كردند و زماني كه احمد متوجه شد چه كلاهي برسرش رفته و پشيمان و نالان سر به ديوار مي‌كوفت و از منتظري طلب پوزش و بخشش مي‌كرد و نرم نرمك زبان مي‌گشود كه اسرار نهان را آشكار كند، زهر هلاهل در شربت شفنتوس او كردند و به نشئه‌اي ابدي‌اش فرستادند. خامنه‌اي مجتهد نبود اما ملاي روشنفكر باذوقي بود كه هرگز به دنبال شك بين دو نماز و مبحث حيض و نفاس نبود. در حياط و مدرسه علوي دو روز بعد از بازگشت خميني علنا رباني شيرازي و موسوي اردبيلي و فضل‌الله محلاتي را دست مي‌انداخت و ساعتي نشستن بر بساط آتش بازي دكتر گرجي و يا ذكر يامجير گفتن در خانه آقاي واقعي عين‌الدوله سيد مستجابي را هزار بار بيش از مجالست با آخوندها مي‌پسنديد. چنين آدمي به درد نيابت امام زمان آنهم از نوع مشوّه و مصادره شده‌اش توسط انقلاب اسلامي نمي‌خورد. نه اهل نماز شب بود و نه به دعاي ندبه و كميل اعتقادي داشت. اسلام حلاّجي و صلاي محمدي جلال‌الدين بلخي و بانگ عرفاني عطار نيشابوري را سرسپرده بود. مفاتيح شيخ عباس قمي را در كتابخانه داشت اما هنگام سرزدن به منزل تأمل، اسرارالتوحيد في مقامات ابوسعيد را مي‌گشود. از محتشم كاشاني نوحه‌اي به ياد نداشت اما زمستان ميم اميد خراساني اخوان ثالث و تولدي ديگر فروغ فرخزاد را در سينه داشت. شبهاي ماه مبارك با مناجات سيد ذبيحي حال مي‌كرد به همين دليل نيز روزي كه شنيد به دستور خلخالي گروه شاهين (كه تيرخلاص زن اوين يعني همين محمود احمدي‌نژاد نيز از اعضايش بود) ذبيحي را تكه تكه كرده است، ضمن محكوم كردن اين جنايت به دخترش تسليت گفت. (ايراد نگيريد كه چرا مرتب گذشته ولي فقيه ثاني را به يادش مي‌آوري. اين نوع يادآوريها گاه اثر وضعي دارد)
باري آدمي پرشر و شور را كه دو زانو در خدمت اميرالشعرا فيروزكوهي مي‌نشست و در دوران رياستش، طرح معادل شناختن استادي در موسيقي را با دكترا (جهت برخوردار شدن صاحب عنوان از مزاياي داشتن دكترا در نظام اداري و حقوق و مواجب...) به تصويب رسانده بود تا نسبت به بزرگاني چون استاد عبادي و بهاري و تجويدي و ياحقي و خرم و تهراني و... اداي ديني كرده باشد. يكشبه جامه فقيهي پوشاندند و مراتب رياكاري و تزوير را به او آموختند. ساعت مچي و پيپ او را گرفتند و سبحه به دستش دادند و شال فلسطيني برگردنش انداختند. از آنجا كه خود اين حضرت مي‌دانست بدون داشتن جايگاه مرجعيت و ندانستن الفباي فقاهت، هر آن ممكن است همانها كه عصاي رهبري به دستش دادند كرسي ولايت را از زيرش بكشند. لذا از همان روزهاي نخست، جمعي از رجاله‌هاي امنيت خانه مباركه را به دفترش آورد و مسئوليتهاي عمده‌اي را به آنها واگذار كرد. بعد هم جمعي از بي‌‌ريشه‌هاي سپاه (از نوع محمد باقر ذوالقدر نواده يك برده افريقائي) محمدرضا نقدي (پسر شمع فروش كربلائي حاجي شمس) و همين احمدي‌نژاد و الياس نادران و آن يكي الياس (محمودي) را جمع كرد و مسئوليتهاي امنيتي را به آنها واگذار كرد. گو اينكه فلاحيان از نوكران رفسنجاني بود اما خيلي زود او را هم به خدمت درآورد و در عين حال مصطفي پورمحمدي و سعيدجان امامي را در دستگاه امنيتي همه كاره كرد. يكبار نوشتم در تاريخ جهان هيچ رهبري به اندازه خامنه‌اي از واژه دشمن و توطئه استفاده نكرده است.
ذهن گرفتار ترس او غرق در فوبياي توطئه دشمن است. به همين دليل نيز خامنه‌اي هيچ دوستي ندارد. مداح و دستمال به دست دارد اما خودش هم مي‌داند كه عرض ارادت آنها واقعي نيست و اگر پايش بيفتد خنجر را همانها در كتفش مي‌نشانند. چنين فردي نه تنها براي رهبري كشوري مثل ايران خطرناك است بلكه ابعاد تخريب او در همه زمينه‌ها مي‌تواند نسلهاي آينده را نيز گرفتار كند. رضاشاه با اعزام محصل به اروپا براي نيم قرن ايران مردان سياسي و اقتصادي و حقوقي و... تربيت كرد. هم دولتمردان دوران پهلوي از اين جمع بودند و هم مخالفان اين سلسله. هم بازرگان و هم مهندس رياضي از جمله اين محصلان بودند بنابراين خير و شرشان بيش از نيم قرن مشهود و مؤثر بود. حال فكر مي‌كنيد در دوران ولايت سيدعلي چه كساني تربيت شده‌اند و اينها چه مصائبي را براي نسل امروز و فردا باعث خواهند شد. نقدي، احمدي‌نژاد، ذوالقدر، نادران، كوچك زاده، پورمحمدي، حداد عادل، اصغر حجازي، سعيد مرتضوي، علم الهدي، ذوالنور، مصباح يزدي، احمد خاتمي (با خاتمي نسبتي ندارد) و... از جمله مردان عصر سلطان فقيه و دست پروردگان دربار او هستند.
گنجي حرف آخر را زده است و در نامه‌اش به آقاي منتظري، با استناد به حرفهاي ارباب خامنه‌اي يعني خميني، بركناري خامنه‌اي را يك ضرورت و واجب عيني مي‌داند. (شنيدم گنجي گفته بود اگر فقط 400 تن مثل من حاضر ‌شوند كمي هزينه بدهند و حداقل ده روز گرسنگي بكشند، رژيم مثل برف آب خواهد شد. من كاملا اين حرف را باور دارم و افسوس مي‌خورم كه در كشورمان نخبگاني كه مي‌بايست امروز در كنار گنجي بودند حقارت زيستن در خفقان را مي‌پذيرند و استثناهائي هم چون مهندس اميرانتظام همه گاه تنها مي‌مانند و در شهري كه روزگاري شهر ياران بود، ياري اندركس نمي‌بينند و حسرت ياران رفته را مي‌خورند. بيائيم شعار «خامنه‌اي بايد برود» را شعار محوري كنيم. رفتن او بيش از رفتن شاه و فروريختن نظام مؤثر خواهد افتاد. فكرش را بكنيد مردان هم عهد با او آنقدر آلوده دامان و جنايت پيشه‌اند كه اگر سايه آقا برسرشان نباشد هر يك از گوشه‌اي فرا رفته و چهره پنهان مي‌كنند. آيا واقعا فكر مي‌كنيد سعيد مرتضوي مي‌ماند و از مقام معظم رهبري دفاع مي‌كند؟

توطئه قتل گنجي

شنبه شب دوستي كه در بيمارستان «ميلاد» در مقام جراحي توانمند خدمت مي‌كند با وحشت زنگ زد كه مرتضوي قصد جان گنجي را دارد. او توضيح داد كه انتقال گنجي به بيمارستان با اين عنوان كه بايد روي زانوي او عمل جراحي انجام گيرد مقدمه اجراي طرح قتل او بود. پزشكان بعد از معاينه دقيق گنجي، براي او حداقل يك ماه استراحت مطلق تجويز كردند و مسأله عمل چون ضروري نبود به بعد از بهبودي نسبي او و بازيافت توان جسمي‌اش موكول شد. اما مرتضوي بعد از ديدار از او (همان ديداري كه طي آن گفته بود انتقال تو به بيمارستان معادله را به نفع ما تغيير داده است. اگر در بيمارستان بميري ما 20 درصد لطمه مي‌بينيم و در نظر جهانيان نيز تبرئيه مي‌شويم چون با آوردن تو به بيمارستان، به همه عالم مي‌گوئيم هدف ما نجات جان او بوده است) به پزشكان گفته بود نظر مقام معظم رهبري اين است كه هرچه زودتر جراحي روي پاي گنجي را انجام دهيد تا درد نكشد و آزار نبيند. رهبر معظم آن قدر دلرحم هستند كه حتي  به ضد انقلاب مرتد  و  معاندي مثل گنجي ابراز لطف و  مرحي‌فرمايند.
روز جمعه وقتي پزشكان معالج گنجي در برابر اصرار مرتضوي به انجام عمل گفته بودند ما نمي‌توانيم او را عمل كنيم چون بيهوشي طولاني او خطرناك است و احتمال دارد او به كما رود و يا سكته كند، مرتضوي گفته بود عمر دست خداست شما كار خود را بكنيد. و بعد هم كه ديده بود پزشكان شرافتمند واقعا حاضر نيستند گنجي را عمل كنند، گفته بود ما خودمان تيم پزشكي مي‌فرستيم و شنبه دو پزشك از بيمارستان بقيه‌الله‌الاعظم سپاه آمده بودند تا گنجي را عمل كنند. دوست پزشك من با وحشت و نگراني مي‌گفت ترا به خدا جهانيان را خبر كنيد و اجازه ندهيد توطئه مرتضوي عملي شود. به هر حال من بلافاصله خبر را روي سايت خودم گذاشتم و از طريق صداي آمريكا نيز به اطلاع مردم رساندم. خوشبختانه روز بعد نيز ديدم علاوه بر خانم معصومه شفيعي، گروههائي از ايرانيان در داخل و خارج كشور پيگير امر شده‌اند و همانگونه كه در يادداشتم درخواست كرده بودم شماري از دانشجويان و آزادانديشان خانه پدري نيز قرار است در برابر بيمارستان ميلاد حاضر شوند و به هر قيمتي شده مانع از انجام توطئه سعيد مرتضوي و برآورده شدن آرزوي مافياي فاسد ذوب شده در ولايت شوند.

شنبه 23 تا دوشنبه 25 ژوئيه
مرداب تروريسم
1 ــ دو هفته پيش بعد از انفجارات لندن نوشتم كه براي علاج وباي تروريسم اسلام ناب محمدي در دو وجه شيعه و سني آن علاوه بر خنثي كردن تبليغات اسلام مداران در زمينه استبداد و بي‌عدالتي حاكم بر جهان اسلام و ظلم به ملت فلسطين و... لازم است پرده پوشي را كنار گذاشت و آدرس اشتباهي نداد و رك و صريح گفت تا زماني كه حكومتي با داشتن درآمد سرشار از صادرات نفت بشكه‌اي 60 دلار قادر است با يك دست، دست دولتمردان غربي را بفشرد و با دست ديگر پول و بمپ و سلاح به دست گروههاي ترور و وحشت بدهد، سركار است جنگ جهان آزاد با تروريسم به نتيجه نخواهد رسيد. بعد از 11 سپتامبر در نشستي در شيكاگو اشاره كردم كه رژيمهائي مثل رژيم ايران و سوريه و البته جهاد اسلامي و حزب‌الله و... با اشاره به سياست يك جانبه آمريكا در حمايت از اسرائيل و روضه خواني روز و شبان براي ملت مظلوم فلسطين با كمك شبكه‌هاي ماهواره‌اي مثل الجزيره و العالم و سحر و المنار و قلمهاي مزدوري كه روز و شب تخريب و مرگ را تبليغ مي‌كنند ديرگاهي است به ترويج و پخش نفرت و كين نسبت به آمريكا و اسرائيل و غرب مشغولند. قبل از آنها نيز 30 سال رژيمهاي سركوبگر نظامي و فاسد منطقه جنگ با اسرائيل و مساله اشغال فلسطين را بهانه‌اي براي اعلام وضع فوق‌العاده و سركوبي آزادانديشان كشورهاي خود كرده بودند. اگر آمريكا از يكسو با بي‌طرفي در راه برپائي يك دولت مستقل فلسطيني در كنار اسرائيل از نفوذ و امكانات خود استفاده كند و جلوي تندرويهاي اسرائيل را بگيرد و از سوي ديگر توجيهي را كه سه دهه در رابطه با رژيمهاي سركوبگر منطقه مورد استناد قرار مي‌داد كه بله براي مقابله با شوروي و در سالهاي اخير اسلام انقلابي، ناچاريم به روي كارنامه سياه رژيمهاي سركوبگر منطقه چشم ببنديم و فعلا با آنها در تعامل باشيم، كنار گذارد و به نيروهاي آزاديخواه جهان اسلام و عرب كمك كند تا شر اين رژيمهاي سركوبگر را از سر ملتهايشان بكنند، در يك دمكراسي واقعي، پيام تروريستها خريداري نخواهد يافت. (خوشحالم كه خانم دكتر كونداليزا رايس اخيرا در سفر به مصر طي سخنراني در دانشگاه آمريكائي قاهره گفت سالها ما امنيت را فداي دمكراسي كرديم اما حالا هيچ توجيهي برايمان از سوي رژيمهاي مستبد قابل قبول نيست. دمكراسي بايد در منطقه استقرار يابد).
باري ضمن تكرار اين سخن كه رژيم جمهوري اسلامي در انفجارات اخير لندن دست نداشته يادآور مي‌شوم كه اين اطمينان خاطر را در مورد انفجار فجيع و شرم‌آور «شرم‌الشيخ» ندارم. سه سال پيش كه خود به شرم الشيخ رفتم و هفته‌اي در آنجا بودم با مصري متفاوت روبرو شدم. هزاران مصري جوان و تحصيلكرده در اين منطقه زيباي توريستي و گوشه ديگر صحراي سينا يعني طابا و نيز خليج عقبه با كار در هتلها و رستورانها و فروشگاهها و مراكز توريستي، معماران مصر جديد بودند. صدها هزار جهانگرد از گوشه و كنار جهان نه فقط براي ديدن آثار تاريخي مصر، بلكه حالا براي استراحت در ساحل درياي سرخ و مديترانه و خليج عقبه، درآمدي بيش از درآمد كل صادرات مصر براي اين كشور به ارمغان آورده بودند. در ماههاي اخير، مبارك با پذيرش تغيير قانون انتخابات (زير فشار آمريكا) زمينه را براي يك انتخابات رياست جمهوري با نامزدهاي متعدد فراهم كرده بود.

ارتباطهاي آشكار بعد از اردن و بحرين و لبنان و البته عراق و افغانستان، مصر نيز در آستانه تحولات بزرگي قرار گرفته بود. و خيلي طبيعي است چنين تحولاتي نمي‌تواند براي رژيم جهل و جور و فساد حاكم بر ايران و سوريه مطبوع باشد. چرا اسد به تهران مي‌رود؟ چون وحشتزده است. دولت جديد لبنان ديگر تحت الحمايه رستم غزاله و غازي كنعان نيست. مي‌دانيم كه عمده‌ترين گروه تروريست اسلامي در مصر يعني جهاد اسلامي كه در قتل پرزيدنت سادات و يك سلسله اعمال تروريستي خطرناك در مصر دست داشت از دو سال پيش بعد از توبه رهبرانش در زندان و اعلام اعتذار از قتل سادات و كشتن جهانگردان غربي، هر گونه عمل تروريستي را كه به قتل مردم عادي و خارجيها منجر مي‌شود محكوم كرد. تنها يكي از بنيان گذاران اين گروه يعني ايمن‌الظواهري قائم مقام اسامه بن لادن كه عملا رهبري القاعده را عهده‌دار است در خارج مصر همچنان بر لزوم عمليات تروريستي و انتحاري تأكيد مي‌كند. اين نكته كه الظواهري پيوند گسترده و ديرينه‌اي با جمهوري اسلامي دارد بر سازمانهاي اطلاعاتي جهان پوشيده نيست. الظواهري از زمان انتقال بن لادن و وابستگان جهان به سودان در آغاز روي كار آمدن باند حسن الترابي و عمرالبشير با محمد باقر ذوالقدر و علي‌رضا افشار و بعدها با حاج مرتضي رضائي رئيس اطلاعات سپاه و قاسم سليماني فرمانده سپاه قدس و احمد وحيدي مسئول اطلاعات قدس، آشنا شد. در سالهاي اخير او به دفعات به ايران آمد و شد داشته است. در عين حال سيف العدل يكي از اعضاي شوراي عالي القاعده و مسئول عمليات ويژه كه در عمليات 11 سپتامبر و انفجارات شهر الخبر در عربستان نقش ويژه داشت در ايران و تحت حمايت سپاه قدس قرار دارد. او و سليمان ابوغيث و سعد فرزند بن لادن در ويلائي در نزديكي لويزان زندگي مي‌كنند. مصري‌ها هم اكنون پيگير مكالماتي هستند كه با تلفن ثريا از ايران با چند مركز در قاهره و اسكندريه قبل از انفجارات شنبه شرم‌الشيخ، انجام شده است.
بگذاريد بي‌احتياطي كنم و چند نكته ديگر را با شما در ميان گذارم.
زماني كه محسن اراكي نماينده ولي فقيه در لندن ماهانه پاكتهاي جيره و مواجب به تعدادي از جوجه‌ آخوندها و غيرآخوندهاي شيعه بحريني و سعودي و كويتي و... مي‌داد در همين كيهان نوشتم رد پاي اين افراد را فردا در كارهاي تروريستي در كشورهايشان خواهيد ديد. همينطور هم شد. چند ماه قبل وقتي شورش «الحوثي» در يمن به راه افتاد، دو تن از نمايندگان خامنه‌اي يعني محمدباقر مهري در كويت و شاه چراغي در دبي مأمور رساندن پول به حسين الحوثي و دار و دسته‌اش شدند. و در تهران مصباح يزدي با دادن لقب آيت‌الله حسين الموسوي الحوثي به راهزن يمني براي نخستين بار زيدي‌هاي چهارامامي يمني را هم فرزندان ولي فقيه خواند و برايشان آيت‌الله تعيين كرد. اين رشته‌ها با همه تضادهاشان به يك نقطه وصل مي‌شود. اين درست كه ابومصعب الزرقاوي شيعه را رافضي مي‌خواند و قتلشان را واجب شرعي قلمداد مي‌كند اما مگر رژيم دلش براي شيعيان سوخته كه نگران كشتار شيعيان شود. آيا ديروز در برابر قتل عام شيعيان در افغانستان و هتك ناموس آنها كاري كرد كه امروز نگران شيعه كشي الزرقاوي باشد. پاي مصلحت نظام پيش آيد خود مهدي موعود(ع) هم اگر به دست اينها بيفتد گردنش را مي‌زنند. در همين چند ماه اخير سفرهاي متعدد وابستگان به القاعده به تهران (از جمله داماد حكمتيار) نشانه آن است كه رژيم نگران از اينكه با اجراي مفاد قطعنامه 1559 در لبنان و خلع سلاح حزب‌الله كه حالا با ورود محمد فنيش يكي از رهبرانش به كابينه فواد سينيوره در لبنان، مقدمات فروگذاشتن سلاح و سياسي شدن را فراهم مي‌كند، و نيز روي كار آمدن دولتي سكولار در عراق بعد از تصويب قانون اساسي و اجراي انتخابات، تمام ابزار چانه‌زني و فشار را از دست بدهد، سلولهاي خفته مرتبط با القاعده و جهاد اسلامي را احيا كرده است. سرتيپ محمد دحلان مشاور امور امنيت ملي دولت فلسطين و يكي از بلندپايگان تشكيلات خودگردان و سازمان آزاديبخش فلسطين اخيرا در مصاحبه‌اي به طور ضمني تأييد كرد جهاد اسلامي و بخشي از حماس، با دريافت كمكهاي مالي سخاوتمندانه از تهران، به دستور دستگاههاي امنيتي سپاه پاسداران، عمليات انتحاري و حملات غير موجه اخير را انجام داده‌ است.

سردار پس از سالار

از آن روزي كه در دانشكده حقوق دانشگاه تهران با «سربست جاف» آشنا شدم بيش از سه دهه، اين خانواده اصيل و سرشناس كرد را دنبال كرده‌ام. سربست و سالار و سردار و ثروت و... فرزندان سردار داود جاف رئيس عشيره بزرگ جاف و عضو مجلس اعيان عراق هستند كه پس از كودتاي عبدالكريم قاسم به همراه بخشي از طايفه خود به ايران آمد و قدر و اعتبار ديد. فرزندانش همگي با استعداد و هوش بسيار عالي‌ترين مدارج علمي را طي كردند. آنها آنقدر خود را ايراني مي‌دانستند كه يكي‌شان سالار جاف به نمايندگي مجلس رفت و آن دگري سردار، آجودان شاه شد.
سربست بعد از پايان تحصيل به مزرعه‌داري پرداخت و ثروت پزشك شد. در جريان انقلاب زماني كه ژنرالهاي شاه طرح تسليم ارتش را به خميني بررسي مي‌كردند،‌ سالار به پاوه رفت و جمعي از كردها را بسيج كرد تا به قول خودش در برابر شورشيان و وابستگان خارجي مقاومت كنند. بر سر همين كار نيز جانش را داد. برادران جاف ناچار با به جا نهادن هستي خود براي دومين بار آواره شدند و به عراق بازگشتند. سردار و سربست در اين مدت ضمن همكاري با زنده ياد دكتر شاپور بختيار، لحظه‌اي دست از مبارزه با رژيم برنداشتند. هفته پيش سردار در بيمارستاني در آمريكا (جان هاپكينز) درگذشت. دو ماه پيش در جريان سفر يك گروه هنري از ايران به سليمانيه سردار نيز به ديدن گروه رفته بود. يك مامور اطلاعاتي همراه گروه در فرصت مناسبي، سمي را در ليوان چاي سردار ريخته بود (از همان نوع كه چند سال پيش پنجاه تن از فعالان حزب دمكرات كردستان ايران را تا پاي مرگ برد) سردار را با كمك آمريكائيها از عراق خارج كردند و به آمريكا بردند اما سم در جان او كارگر افتاده بود و سرانجام هفته گذشته سردار نيز به برادرش سالار پيوست كه هم چون او عاشق ايران بود.

 

+ نوشته شده توسط میترا (مانی) در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384 و ساعت 11:12 |
نگُذاریم، گّنجی بمیرد! هوشنگِ گُلاب دِژ :


با ادامه ی سرسختی قُدرتمندانِ حاکم، و تسلیم نشدنِ آنها در برابر خواستِ مُحقٌانه ی «اکبرِ گّنجی» برای آزاد کردنِ او از زندان؛ به نظر می رسد که شُمارشِ معکوس برای نقطه ی پایان گذاردن بر زندگی این روزنامه نگار مُبارز و کوشنده ی راه آزادی و حُقوق اوٌلیه ی انسانی ، آغاز شده است. گنجی، هرچه بود و هرچه کرد؛ امروز با سرمایه کردنِ جانِ خود، و با شُستنِ آنچه از تأیید و همکاری گُذشته ی خود با رژیم ، بر دامن داشته است؛و با پذیرشِ مرگِ خود، می رود تا چون پهلوانانِ اساطیری و تاریخی میهن بلاکشیده مان، از دروازه های تاریخ عبور کند. چُنین به نظر می آید که همه مُنتظر پایان اندوه بار این تراژدی انسانی هستند تا از او به مثابه ی یک «شهید» یا «قهرمان»، تجلیل کنند و شاید از هم اکنون دست به کار ساختن تندیس هایی در اندازه های مُختلف از او هم باشند.
امّا آیا این درست است که دست روی دست گُذاشت و مُنتظرِ این «لحظه» ی نامیمون بود؟ آیا نباید یکبار و برای همیشه، این سُنّتِ نادرستِ «مُرده پرستی» و «مُرده خوری» را کنار گُذاشت و برای نجاتِ جان کسی که بر آنیم تا فردا از او یک «قهرمانِ ملّی» بسازیم؛هم امروز و هم اینک، و زمانی که او با مرگ در ستیز است؛ بکوشیم؟
آنچه در انتظارِ «گنجی» است، وظیفه ی بزرگی را در برابرِ روی همه ی ما قرار می دهد. مُبارزه و تلاش برای شکستن و قطعِ این «ماراتنِ مرگ». مبارزه و تلاش برای آنکه «نگذاریم: گنجی بمیرد».مبارزه و تلاش برای آنکه «گنجی: زنده بماند». مبارزه و تلاش برای آنکه حرفِ «حق» به کُرسی بنشیند. مبارزه و تلاش برای آنکه آدمکُشانی ، که «گنجی» با افکندنِ نور بر «تاریکخانه ی اشباح»، به اِفشای آنها پرداخت و از همین روی هم وی را به زندان افکندند؛ «عالیجنابِ سُرخپوش» و «عالیجنابانِ خاکستری پوش» ، نتوانند در آینده هم به کارِ «خدا پسندانه»ی «ضدِّ مردُمی» خود، ادامه بدهند. مبارزه و تلاش برای واداشتن قداره بندان حاکم به تسلیم، و تن دادن به خواست و اراده ی مردم. این مبارزه و تلاش، به دین پیشه گانِ حاکم نشان خواهد داد که آنها از این پس قادر به انجام دادنِ هرکاری که دلشان بخواهد؛ نخواهند بود. گُفتنِِ«نه» به مُردنِ گنجی، گفتنِ «نه» به خودکامه گانِ شب پرستِ تشنه ی خونِ حاکم؛گُفتنِ «نه» به مرگ آفرینانِ مرگ پرست؛ خواهد بود.گُفتنِ «نه» به مرگِ گنجی، گُفتنِ «آری» به زندگی، به آزادی و همه ی آن چیزهای زیبایی است که شایسته و در خور همه و هر انسان آزاده است.
شاید، این مبارزه و تلاش، سرآغازی باشد برای طرح خواست برچیده شدنِ و تخته شدنِ دُکّانِ دین پیشه گانِ حاکم. آیا باز با تردید و دو دلی دست به گریبانیم؟ برای کسانی که به «آزادی بی قید و شرط» اعتقاد دارند، مبارزه و تلاش برای جلو گرفتن از مرگِ گنجی، در راستای همان مبارزه و تلاشی است که همیشه از آن دم می زنند. آنها که به هم زدنِ «کُنفرانسِ برلین» و مُمانعت از سُخن گُفتنِ گنجی، را از «افتخارات» خود می خوانند؛ اکنون این فرصت و شانس را دارند که تا دیر نشده، اعتقاد خود به «آزادی بی قید و شرط» را یک بارِ دیگر «به اثبات» برسانند. اعتقاد به «آزادی بی قید و شرط»، قایل شدن «حقِّ» اظهارؤ نظر به «مُخالفانِ» ما است.اعتقاد به این «حق» برای «اقلّیت»، برای کسانی که «زیرِ ستم» وقرار دارند؛ است. مگر نه؟ گنجی، اکنون «زیرِ ستم» قرار دارد.


پس، دفاع از او، در راستای دفاع از «آزادی بی قید و شرط» است. مُنتظرِ جه هستیم؟ مُنتظریم تا فردا، زبان به اعتراض بگشاییم و ده ها اعلامیّه و اط،لاعیّه مُنتشر کنیم؟ فردا، برای این کار خیلی دیر خواهد بود. کسی، ما را نخواهد بخشید. تاریخ، ما را نخواهد بخشید. تا دیر نشده کاری باید کرد. چه در درونِ ایران. و چه در خارج از کشور.
گنجی، نباید بمیرد! نگذاریم گنجی بمیرد!

+ نوشته شده توسط میترا (مانی) در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384 و ساعت 11:8 |
معصومه شفیعی همسر آزاده ی گنجی ترور مشکوک قاضی مقدس را محکوم کرد :


متن كامل نامه معصومه شفيعي، همسر اكبر گنجي به شرح زير است:
ترور مشكوك و خشونت بار آقاي حسن مقدس- قاضي دستگاه قضايي- باعث تاسف و تاثر شد. تروريسم در هر شكل و توسط هر شخص يا گروه، با هر عقيده و مرام و با هر هدف و منظوري صورت گيرد، امري مذموم، غير انساني و محكوم است.
ترور، شيوه ناپسند و شوم افراد ضعيف النفس، متحجر، و كج فكر است. بهترين راه جهت حل مشكلات در هر زمينه اي گفتگو و استفاده از روشهاي مسالمت آميز و غير خشونت بار است.
اينجانب اين واقعه اسف بار را به خانواده ايشان تسليت گفته و از درگاه خداوند منان، صبر جميل براي آنان آرزومندم.

معصومه شفيعي
همسر اكبر گنجي
سه شنبه 11/5/84

+ نوشته شده توسط میترا (مانی) در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384 و ساعت 11:5 |
معصومه شفیعی همسر آزاده ی گنجی ترور مشکوک قاضی مقدس را محکوم کرد :


متن كامل نامه معصومه شفيعي، همسر اكبر گنجي به شرح زير است:
ترور مشكوك و خشونت بار آقاي حسن مقدس- قاضي دستگاه قضايي- باعث تاسف و تاثر شد. تروريسم در هر شكل و توسط هر شخص يا گروه، با هر عقيده و مرام و با هر هدف و منظوري صورت گيرد، امري مذموم، غير انساني و محكوم است.
ترور، شيوه ناپسند و شوم افراد ضعيف النفس، متحجر، و كج فكر است. بهترين راه جهت حل مشكلات در هر زمينه اي گفتگو و استفاده از روشهاي مسالمت آميز و غير خشونت بار است.
اينجانب اين واقعه اسف بار را به خانواده ايشان تسليت گفته و از درگاه خداوند منان، صبر جميل براي آنان آرزومندم.

معصومه شفيعي
همسر اكبر گنجي
سه شنبه 11/5/84

+ نوشته شده توسط میترا (مانی) در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384 و ساعت 11:3 |
 

گویا :                                                                                                           

مصطفي معين اين روزها نفس راحت‌تري مي‌كشد چرا كه اكنون مي‌توانست رئيس‌جمهور باشد و در زير فشار وعده‌هايي كه داده بود روزها را شب كند. او اما به هر دليل و علتي از دستيابي به اين كرسي بازمانده است اگرچه ناگفته‌هاي زيادي نيز در اين مورد براي گفتن دارد. ناگفته‌هايي كه شايد اكنون نيز زمان اشاره به همه آنها نرسيده باشد. از دولت اصلاحات گله‌مند است كه چرا انتخاباتش با اما و اگر همراه است و از دوستان و گروه‌هاي حاميش نيز ناراحت است كه مگر بايد او را در نيمه‌كار تنها مي‌گذاشتند. او از شكست ناراحت نيست همچنان‌كه گويي پيروزي نيز از نظر او نه در راي‌آوردن كه در اثبات صداقت اصلاحي‌اش بوده است با اين حال مي‌توان از لابه‌لاي سخنانش به چشم ديد كه ناراحت و دل‌نگران نيز هست كه مبادا در اين انتخابات گاهي مورد سوء‌ظن نخبگان هم قرار گرفته باشد. نشستن‌ پاي صحبت‌هاي مصطفي معين شيرين‌ است درحالي كه گاهي نگاه‌هاي او و آنچه در پس نگاه‌هايش نهفته است شيرين به‌نظر نمي‌رسد‌. او ناگفته‌هاي زيادي دارد.
*آقاي دكتر بعد از انتخابات خانم كولايي در گفت‌وگو با روزنت بي‌بي‌سي در جواب اين سئوال كه چرا احمدي‌نژاد رئيس‌جمهور شد مي‌گويد: «برويد از تحريمي‌ها پاسخ اين سئوال را بپرسيد.» يا وقتي از جلايي‌پور سئوال مي‌شود كه چرا اين نتيجه حاصل شد، مي‌گويد دو دليل عمده‌اش يكي شعار 50 هزار تومان كروبي است و ديگري دانشجويان كه فضاي تحريم را جلو بردند و مانع پيروزي ما شدند.» به هرحال اين نگاه به تحريمي‌ها وجود دارد حتي خود شما هم اتفاقي كه در تجمع حمايت از گنجي افتاد را نتيجه تحريم انتخابات عنوان كرديد. سئوال اين است كه آيا اين يك اشتباه محاسباتي نيست كه اصلاح‌طلبان اكنون تحريمي‌ها را دشمن خود تصور مي‌كنند؟ آيا فكر نمي‌كنيد كه اصلاح‌طلبان بايد ديدگاه خويش را تغيير دهند چرا كه تفكر و ديدگاهي كه بايد با آن مبارزه كنيم، جريان ديگري است؟
فكر نمي‌كنيد كه اين موضع‌گيري‌ها براي حركت اصلاح‌طلبي در آينده مشكل ايجاد كند؟
من به عنوان يك شخص حقيقي كه عضو حزب نيستم ديدگاه خود را مي‌گويم و لزومي ندارد كه از ديدگاه حزبي افراد دفاع كنم. در انتخابات وقتي از من سئوال مي‌شد كه اصلي‌ترين رقيب شما كيست؟ مي‌گفتم عدم شركت مردم اصلي‌ترين رقيب من است. يا اگر مي‌گفتم تحريم هم هست به اين معنا نبود كه تحريمي‌ها فقط دانشجويان باشند، بلكه غير از دانشجويان گروه‌هاي مرجع ديگري هم داشتيم كه روي بحث شركت در انتخابات سئوال جدي داشتند. حتي توده مردم هم به خاطر مشكلاتي كه از نظر معيشتي داشتند ديگر مدافع عملكرد اصلاح‌طلبان نبودند. بنابراين من وقتي تحريميان را رقيب اصلي خودم مي‌دانستم، منظورم كل اين جريان بود نه فقط دفتر تحكيم. در حالي‌كه جنبش دانشجويي را به طور كلي از نزديك‌ترين دوستان و همفكران خود مي‌دانم و معتقدم كه عضو يك خانواده هستيم. اما به اين معنا نيست كه در هر مقطعي ديدگاه‌هاي يكساني داشته باشيم. بنابراين اين‌طور نيست كه من بگويم تحريمي‌ها دشمن من هستند، آنها رقيب من بودند، رقابت هم مي‌تواند محترمانه و صميمانه باشد. اما حيطه كار فراتر از دانشجويان بود و كل نخبگان كشور را دربرمي‌گرفت. با تلاشي كه در چند ماهي كه در صحنه بودم انجام دادم به نظرم در سطح نخبگان تحريم شكسته شد و جبهه‌اي در حمايت از من وارد صحنه شد. اما اينكه بخشي از جنبش دانشجويي تا آخر ماجرا بر مواضع خويش ايستادند برايم محترم است. اگر آنها بدون اينكه به نتيجه مي‌رسيدند، از مواضع خويش عدول مي‌كردند، آن‌وقت نقطه‌اي منفي در كارنامه آنها ثبت مي‌شد.
* به هر حال اكنون و پس از انتخابات كوبيدن بر اين طبل از سوي اصلاح‌طلبان چه اثري دارد و چه هدفي را دنبال مي‌كند؟
اگر كل عدم مشاركت جدي و موثر و بهنگام گروه‌هاي مرجع را مطرح كنيم عيبي ندارد. در نقدي كه شما از انتخابات مي‌كنيد نقاط قوت و ضعف فراواني وجود دارد. بايد گفت از يك طرف اين ضعف اصلاح‌طلبان بود كه بزرگترين سرمايه فكري را از دست داد از طرف ديگر يك تهديد محيطي هم بود كه غيرقانوني وارد ماجرا شد. ببينيد نخبگان ما تحريم را در دو هفته آخر شكستند و اين نتوانست آثار اجتماعي خودش را در جهت بالا بردن مشاركت مردمي به همراه داشته باشد.
* شايد لازم باشد از زاويه‌اي ديگر به اين بحث نگريست. صرفاً بحث تحريم يا عدم تحريم در انتخابات مطرح نيست. انتخابات تمام شده و ما بايد نگاهمان را به سمت آينده معطوف كنيم. بحث دو جريان مطرح است كه شايد در اهداف اصلاح‌طلبي خود مشترك باشند اما در روش‌هاي خود با يكديگر تفاوت دارند. يعني بخشي از اصلاح‌طلبان مستقر در جبهه مشاركت، سازمان مجاهدين انقلاب و حتي نهضت آزادي به حركت اصلاح‌طلبي آرام و در چارچوب ساختارهاي موجود معتقدند و بخشي ديگر از جمله روشنفكران و دانشجويان نگاه متفاوت‌تري نسبت به روش اصلاح‌طلبي آنان دارند. سئوال اين است اكنون كه اصلاح‌طلبان خارج از حاكميت هستند و در كنار ساير گروه‌هاي مرجع قرار گرفته‌اند آيا نبايد در خط‌كشي‌هاي خودشان با ديگر جريانات تجديدنظر كنند؟
من ديدگاه شخصي خودم را البته با يادآوري يك مقدمه بيان مي‌كنم. ببينيد ردصلاحيت غيرقانوني من در انتخابات شروع يك بازي سياسي بود كه به اعتقاد من با شكست مواجه شد. اتفاق نظر روي راي نياوردن من بود. اما بعد از اينكه من تصميم گرفتم پس از ردصلاحيت به عرصه برگردم، با يك بيانيه به انتخابات بازگشتم. تمام ديدگاه‌هاي من در اين بيانيه صراحتاً اعلام شده است. در آن بيانيه به اين مسئله كه ادامه روند اصلاحات با تشكيل جبهه‌اي ملي در جهت پيشبرد دموكراسي براي دفاع از حقوق شهروندي و حقوق بشر و حركت در يك سازوكار قانوني ميسر است، تاكيد شده بود. اعلام كردم كه چون كانديداي رياست جمهوري هستم طبيعي است كه پايبند به قانون اساسي هستم كه بنابراين اصول اجرا نشده قانون اساسي را به صورت جدي پيگيري و اجرا مي‌كنم. در آن بيانيه گفته بودم كه من پايبند به قانون اساسي هستم اگرچه به ساختار اين قانون نقد دارم و معتقدم مي‌توان در شرايط مناسب از نظر اجتماعي و امنيت و ثبات ملي همان‌طور كه در خود قانون پيش‌بيني شده است، اصلاح قانون اساسي را به رفراندوم گذاشت. اينها ديدگاه‌هايي است كه شفاف بيان كردم و هنوز هم بر آن تاكيد دارم. چون در آن مقطع من كانديدايي مطرح بودم طبيعي بود كه گروه‌هاي پشتيبان من هم از آن بيانيه حمايت كردند و انتظار اين است كه مواضع آنها چه در دوره انتخابات و چه اكنون نبايد تغيير كرده باشد. اگر شما موضعي ديديد كه عدول از آن مفاد است مي‌توانيد دست روي آن بگذاريد و فلان گروه و حزب را نقد كنيد.
* آقاي دكتر معين! شما ردصلاحيت خود را يك بازي سياسي عنوان كرديد، اما بسياري معتقد بودند كه كل جريان انتخابات يك بازي سياسي بود كه شايد با ردصلاحيت شما كليد خورد. با توجه به اين مسئله و اينكه وقوع اين وضعيت يعني عدم همراهي با شما تا پايان كار توسط بخشي از حاميان شما قابل پيش‌بيني بود آيا بهتر نبود كه وارد اين بازي نمي‌شديد و در هنگام ردصلاحيت باصلابت مي‌ايستاديد و با عدم پذيرش آن حكم، بازگشتن به اجتماع را تجربه مي‌كرديد و به اين صورت افكار و خواسته‌هاي خود را پيگيري مي‌كرديد؟
از يك سال قبل كه در معرض دعوت دوستان براي كانديداتوري قرار گرفتم برايم قابل پيش‌بيني بود كه با معيارهاي آقايان در شوراي نگهبان ردصلاحيت خواهم شد. اما معتقد بودم كه شرايط جديد جامعه و دنيا به آنها اجازه اين كار را نخواهد داد. اما وقتي اين اتفاق افتاد من بيشتر از اينكه دچار اين ابهام شوم كه نامه رهبري به شوراي نگهبان حكم حكومتي است، آن را يك تذكر مي‌دانستم. نه‌تنها من بلكه حقوقدان‌هاي متعددي كه در سطح ملي شناخته شده هستند آن را تذكر مي‌دانستند. اما مسئله اين بود كه من چگونه مي‌توانم براي مردم اين امر را توجيه و تفسير كنم. چرا كه در پرسش و پاسخ‌هاي فراوان با دانشجويان و مردم اعلام كرده بودم كه به هيچ حكمي فراتر از قانون اساسي تن نخواهم داد.
وقتي شوراي نگهبان در پاسخ به تذكر رهبري عنوان كرد كه «در امتثال امر ولايي شما تغيير نظر داديم» مشكل من بيشتر شد. زيرا ديدم اين سوءتفاهم در سطح مردم و نخبگان به وجود آمده كه معين با پذيرش حكم حكومتي رسماً از مواضع و ديدگاه‌هاي خويش عدول كرده است من معتقد بودم كه اين بازي سياسي حداقل سه هدف را دنبال مي‌كرد. يكي اينكه فرد را از صحنه خارج كنند و از خير و شرش راحت شوند و بعد هم بگويند با پاي خودش رفت. دوم اينكه فرد را بدنام كنند و بگويند كه بر مواضع خويش پايبند نبوده است. سوم هم اينكه او را مديون كنند و تا آخر مثل يك چماق آن را بر سرش بزنند كه شما بدهكار هستيد. اين اهداف آنها بود. اگر من از صحنه خارج مي‌شدم به آن بخش از مردمي كه به كانديداي اصلاح‌طلبان و خود اصلاحات اعتقاد داشتند ظلم مي‌شد. من با مردم مشكل اخلاقي داشتم نه با شوراي نگهبان. به فكر فرو رفتم و مردد بودم كه چه تصميمي بگيرم. در كنگره اعضاي ستاد‌ها هم شش ساعت تمام شنونده بودم تا تصميم بگيرم. در نهايت بعد از 24 ساعت تامل به اين نتيجه رسيدم كه نبايد بازيگر اين سناريو باشم. بايد برگردم منتها با يك بيانيه جامع و تاكيد بيشتر بر ديدگاه‌ها و مواضعي كه اعلام كرده و حتي اعلام نكرده بودم. مثلاً جبهه دموكراسي‌ و حقوق بشر را در آن بيانيه به صورت‌ خاص مورد تاكيد قرار دادم. بعد از صدور اين بيانيه بازگشت، من ديگر در اجتماعات مورد سئوال واقع نشدم و ديدم كه بيانيه اثر‌بخش بوده است و من هم كماكان تلاش دارم كه صادقانه و با قاطعيت روي مواضعم بايستم.
*اما در جريان انتخابات چه ردصلاحيت و چه تقلب‌هاي صورت گرفته خيلي از نيروهايي كه انتظار بود بيايند و ايستادگي كنند، اقدامي انجام ندادند. بالاخره شما اگر رئيس‌جمهوري مي‌شديد بايد از همين نيرو‌ها براي كابينه و معاونت‌ها و پيشبرد اهداف اصلاحي خود استفاده مي‌كرديد. حاميان شما نشان دادند كه به خاطر مصلحت‌سنجي‌هاي سياسي حاضر نيستند اقدام اساسي انجام دهد. مثلاً گفته مي‌شود نظر شما نسبت به پذيرش حكم منفي بوده است اما تحت فشار آن را پذيرفتيد و يا در مرحله دوم حمايت از هاشمي را با فشار آنها پذيرفتيد. اين سئوال مطرح است كه اگر به رياست جمهوري مي‌رسيديد شايد همين مشكل را داشتيد و آنها شما را مجبور به همراهي با خود مي‌كردند؟
در مورد انتخابات بله. من اين انتقاد را خودم هم نسبت به گروه‌هاي حامي‌ام طرح كردم و آن را وارد مي‌دانستم. اخيراً هم تاكيد داشتم كه در ارتباط با خدشه‌اي كه به انتخابات وارد شد حق اين بود كه گروه‌هاي پشتيبان من صريح‌تر، جدي‌تر و قاطع‌تر برخورد مي‌كردند. من ايراد گرفتم كه ما بيشتر از اينكه دچار جوزدگي شويم و با تحليل‌هاي بيش از حد يكطرفه و غيرواقع‌بينانه ضعف‌هاي خود را بزرگ ببينيم و آن را باعث شكست بدانيم بايد روي اصل خدشه‌اي كه به انتخابات وارد شده است دست بگذاريم. شما به عنوان احزاب يا سكوت مي‌كنيد يا مواضع روشن و قاطعي نمي‌گيريد اما يك نفر به تنهايي مثل كروبي موضعي صريح مي‌گيرد. اين نشانه ضعف در سيستم تشكيلاتي گروه‌هاي حامي من است. اين امر باعث مي‌شود كه تحليل‌ها را يكطرفه انجام دهيم و در نهايت در سطح جامعه شاهد افسردگي و انفعال باشيم. اين مسئله را من در چند نوبت به آنها تذكر دادم و سعي كردم با مصاحبه يا بيانيه اعتراض خود را بيان كنم.
*پس شما خود معتقديد كه همراهان شما در بسياري زمينه‌ها كوتاهي‌هايي داشته‌اند؟
ببينيد من البته لازم مي‌دانم در اينجا توضيحي درباره ساختار انتخابات بدهم. انتخابات ما در ساختار خود ايراد دارد. يعني قانون انتخابات بسيار قديمي و مناسب با شرايط امروز جامعه ما نيست. در قانون انتخابات ما بين وظايف نظارتي شوراي نگهبان و وظايف اجرايي وزارت‌كشور حد و مرزها مشخص نيست و تداخل وجود دارد. در اين انتخابات شوراي نگهبان به‌جاي نقش نظارتي نقش اجرايي ايفا مي‌كرد. وزارت‌كشور در نقش اجرايي خودش قاطعيت نداشت. مثلاً به هشدار و تذكري كه يك ماه قبل از انتخابات رئيس‌جمهور نسبت به كارگيري نيروهاي نظامي برخلاف قانون در انتخابات دادند اعتنايي نشد. اين اشكال ساختاري در روش سنتي شمارش دستي آرا هم وجود دارد كه اين نوع شمارش هر احتمالي را براي جابه‌جايي آرا فراهم مي‌كند. مسئله ديگر بحث شناسنامه است. در كشورهاي پيشرفته هر كس مي‌خواهد راي دهد ثبت‌نام مي‌كند و كارت مخصوص دريافت مي‌كند و بنابراين در هنگام راي‌دادن شناسنامه نشان نمي‌دهند. شما مي‌دانيد كه ميليون‌ها شناسنامه جعلي و باطل در كشور وجود دارد. كاري ندارم به اين مسئله كه شايع شده بود كه ميليون‌ها شناسنامه جعلي هم از مرزهاي شرقي وارد كشور شده بود. اما درباره خدشه‌ در انتخابات آنچه قابل تامل است اين مسئله است كه به‌نظر من از اول روي اينكه چه كسي نبايد در انتخابات راي بياورد اتفاق‌نظر وجود داشت كه اين مسئله خودش را در ردصلاحيت من نشان داد. مسئله ديگر دخالت گسترده و غيرقانوني و فراگير برخي نهادها در انتخابات بود كه به صورت مستقيم بر آراي مردم تاثير مي‌گذاشتند. بحث ديگر موضوع تقلب و جابه‌جايي آرا است. به اعتقاد من اين دخالت گسترده در انتخابات را اگر يك كودتاي انتخاباتي اسمش را نگذاريم يك «انقلاب مخملين» بود كه از طرف جناح راست در انتخابات صورت گرفت. مسئله ديگر بحث استفاده از بيت‌المال بود نهادهايي كه به صورت سازمان‌يافته عمل كردند تماماً از بيت‌المال استفاده مي‌كردند. همين چند صد ميليون دلاري كه از صندوق ذخيره ارزي براي كمك به نهادهاي ذيربط و تاثيرگذار در انتخابات برداشته شد قابل تامل است. مسئله ديگر دخالت شوراي نگهبان در اجرا و ضعف شديد مديريت اجرايي و سكوت كامل وزارت‌كشور در انتخابات بود. اكنون هم با جار و جنجال‌هاي خبري و سياسي سعي مي‌شود بحران انتخابات به فراموشي رود و حماسه جديدي به‌نام حماسه سوم‌تير را جايگزين حماسه دوم‌خرداد كنند. اين به مفهوم نفي تفكر اصلاح‌طلبانه و حماسه‌اي است كه در دوم‌خرداد 76 با شركت 80 درصدي مردم و بيش از 20 ميليون رايي كه به خاتمي داده شد و «جمهوري اصلاحات» را ايجاد كرد رقم خورد. البته به‌نظر من اين يك ارزيابي حداقلي از انتخابات بود و در آينده مسائل روشن خواهد شد. ولي به‌نظر نمي‌رسد تخلفات و تقلباتي كه صورت گرفته مكتوم باقي بماند، اميدوارم گزارش رئيس‌جمهوري در زمان مسئوليت همين دولت به مردم ارائه شود.
*به هرحال با توجه به سكوت سياسي اصلاح‌طلبان روي داستان اين تخلفات آيا اگر شما منتخب هم مي‌شديد تازه اول مشكلات شما با اين نيروهايي كه مصلحت‌سنجي سياسي را ترجيح مي‌دهند نبود؟
من صريحاً مي‌گويم وقتي از من دعوت شد هيچ پيش‌شرطي نگذاشتم. چون خودم را مديون جامعه مي‌دانستم و درباره آينده كشور احساس خطر مي‌كردم تصميم گرفتم به عرصه بيايم و ايفاي نقش كنم، البته تاكيد كردم كه فقط با شيوه‌هاي اخلاقي و مدني در اين مبارزه وارد مي‌شوم و آمده‌‌ام به هر بهايي بر مواضع خويش تا آخر بايستم. اما تاكيد كردم كه دولتي كه من تشكيل مي‌دهم يك دولت حزبي نخواهد بود. همواره هم اين گفته را تكرار كردم. صادقانه مي‌گويم آنها هم از من توقع پايبندي به تشكيلات حزبي نداشتند. بنابراين در دوره انتخابات من يك فرد مدعو بودم و نمي‌خواستم در كارهاي تشكيلاتي آنها دخالت كنم. اما اگر من به‌عنوان رئيس‌جمهور انتخاب مي‌شدم با توجه به اينكه وظايف و اختيارات اين مقام در قانون اساسي مشخص است طبيعي است كه من وظايف قانوني يك رئيس‌جمهور را تحت‌الشعاع خواست و ديدگاه حزبي ديگران قرار نمي‌دادم. از اين جهت به خود اطمينان دارم كه با استقلال راي و با يك ديد كاملاً وسيع عمل مي‌كنم بنابراين با اقتدار عمل مي‌كردم و تحت‌تاثير تمايلات مصلحت‌جويانه قرار نمي‌گرفتم.
*ولي چرا بعد از انتخابات حداقل مثل آقاي كروبي شخصاً به روند انتخابات اعتراض نكرديد؟
اعتراض كردم اما مظلوم‌ واقع شدم. آقاي كروبي اطلاعات دقيق‌تري از شرايط برگزاري انتخابات و مسائل پشت ‌پرده آن داشت و رئيس تشكيلاتي مانند مجمع روحانيون بود.
*برعكس مجمع روحانيون هم خيلي براي كروبي جلو نيامد و كروبي به تنهايي ايستاد.
كروبي تنها با مجمع طرف و رئيس آن تشكيلات بود. اما من دعوت شده جبهه مشاركت، سازمان مجاهدين، انجمن معلمان، جامعه پزشكي و... با همه طرف بودم. آنچه كه خودم بايد انجام مي‌دادم تاكيدي بود كه آنها هم موضع بگيرند كه البته تلاش من كاملاً هم بي‌ثمر نبود. اولين بيانيه اعتراض را قبل از كروبي من صادر كردم بعد از آن هم با تاكيدي كه صورت گرفت سعي شد كه گروه‌هاي پشتيبان اين كار را انجام دهند كه انجام دادند اما بيانشان آن‌طور كه بايد قاطع نبود.
از ستاد ما آقاي شكوري با تاكيدي كه من داشتم اعتراض رسمي دادند و خواستار تعويق دور دوم انتخابات شدند. فكر كنم تنها كانديدايي كه اين درخواست را كرد ستاد بنده بود. چهارم اينكه شوراي عالي سياستگزاري ستاد ما نامه‌اي سرگشاده به رهبري نوشت و موضوع را مطرح و اعتراض كرد و بعد هم در مرحله دوم من يك بيانيه جديد دادم و نسبت به فراگير شدن تفكر فاشيسم هشدار دادم. بنابراين در چهار، پنج نوبت خودم موضع گرفتم، در دو سه نوبت هم ستاد ما و شوراي عالي سياستگزاري موضع گرفت.
*اما اين اعتراض‌ها از جنس وعده‌هايي كه مي‌داديد و از صلابت و ايستادگي جدي سخن مي‌گفتيد نبود و در حد حرف و شعار باقي ماند.
تفاوت يك نكته است. صريح هم مي‌گويم. تفاوت اين است كه من از زماني كه كانديدا بودم مسئوليتي نداشتم اما كروبي مشاور رهبري است و بنابراين اطلاعاتي داشته است كه من نداشتم. ايشان رسماً اسم اشخاص را بردند و استناد هم كردند ولي من چنين اطلاعات دقيقي نداشتم.
*واقعاً شما از مسائلي كه آقاي كروبي عنوان كردند خبر نداشتيد چرا كه خيلي افراد ديگر هم باخبر بودند؟
خير. ايشان مسئوليت‌هاي رسمي داشتند و شاهد امور بوده‌اند. من تاكيد داشتم كه رويكردم به همه مسائل رويكردي واقع‌بينانه، منطقي و اخلاقي است. اگر من براساس شايعات بدون اينكه خودم اطلاع دقيق و قابل استنادي داشته باشم مسئله‌اي را مطرح كنم برخوردي غيراخلاقي و غيرعلمي صورت داده‌ام.
*آقاي دكتر احزاب حامي شما معتقدند كه فقط ساختار‌‌هاي حقيقي حاكميت مشكل دارد و در همين ساختار‌هاي حقوقي موجود مي‌توان عمل كرد. اما نتيجه اين انتخابات نشان داد كه ساختار‌هاي حقيقي هم مي‌توانند با دخالت خود انتخابات را از لحاظ حقوقي به چالش بكشند و به اهداف خود برسند. علاوه بر اين بخش‌هاي انتصابي حاكميت هم به لحاظ حقوقي و هم حقيقي در بالا‌دست خيلي از جريانات قرار دارند و مي‌توانند در مقابل يك روند دموكراتيك در انتخابات مانع ايجاد كنند. آيا شما هنوز معتقديد كه مي‌شود در اين ساختار حقوقي فعاليت دموكراتيك كرد؟
ببينيد ساختار حقوقي موجود چندان مطلوب نيست اما به عنوان يك واقعيت اگر ما بخواهيم روند اصلاحات و پيشبرد دموكراسي را در كشور دنبال بكنيم بايد از اهرم‌هاي حقوقي موجود بهره‌گيري بكنيم. البته با نقد همين چارچوب و اهرم موجود كه اسمش قانون اساسي و ميثاق ملي است. فعاليت ما يك فعاليت مدني است. ما مي‌خواهيم به صورت علني، به صورت قانوني و حقوقي فعاليت بكنيم. من مي‌خواهم استناد كنم به ساختار حقوقي، در رژيم شاه كه همان قانون اساسي مشروطيت بود و در زمان خودش مترقي بود. به‌رغم آنكه آن ساختارحقوقي وجود داشت انقلاب رخ داد. زيرا آن ساختار حقوقي زير پا گذاشته شد و به آن عمل نشد. اصل اين بود كه ساختار حقوقي نقش‌آفرين باشد. اما اين ساختار حقيقي بود كه نقش ايفا مي‌كرد. ساختار حقيقي را در دو سطح مي‌توان مشاهده كرد يكي مسئولان حكومتي است و ديگري در جامعه. من معتقدم تا زماني كه ما روي زمينه‌هاي اجتماعي و فرهنگ دموكراسي در كشور كار نكنيم اگر بهترين چارچوب‌‌هاي قانوني را هم داشته باشيم بعيد است بتوانيم به اهداف اصلاح‌طلبانه و آزاديخواهانه خويش دست يابيم.
البته من معتقدم كه راه موثرتر اين است كه بتوانيم همزمان هم در عرصه عمومي فعاليت كنيم و فرهنگ دموكراسي را تقويت كنيم و هم از اهرم‌هاي حقوقي موجود استفاده كنيم.
يعني شما با حضور در حاكميت مي‌توانيد كمك بكنيد كه سريع‌تر ارتباط با جامعه و نيز نخبگان برقرار شود و براساس سياست‌ها و برنامه‌ريزي‌ها و تشكيل انجمن‌ها و نهاد‌هاي مدني تلاش كنيد فرهنگ را اصلاح كنيد. اينها مكمل هم هستند. اما در نهايت اگر مثل الان با اين وضعيت مواجه شويم حتماً بايد به عرصه عمومي رويكرد جدي‌تري داشته باشيم. شما اگر حتي تغييرات جزيي در سطح مسائل فرهنگي و اجتماعي به وجود آوريد مي‌توانيد تغييرات بزرگ ساختاري را در مراحل‌ بعدي موجب شويد.
*آقاي دكتر شما ساختار حقوقي موجود را مطلوب ندانستيد اما وقتي مسئله جبهه دموكراسي و حقوق بشر را مطرح كرديد بحث «اعتقاد به نقد قانون‌ اساسي» را از اصول اوليه تشكيل اين جبهه حذف كرديد. بالاخره بحث حاكميت قانون و ايجاد فرهنگ دموكراسي بحث‌هايي هستند كه بايد در كنار يكديگر شكل بگيرند و رابطه‌اي عرضي و نه طولي با هم دارند. در اين انتخابات اگر شما چند ميليون راي بيشتر از اين هم داشتيد جريان مقابل مي‌توانست كه تقلب كند و اين كار را مي‌كرد. يعني اگر 10 ميليون راي ديگر هم داشتيد باز هم همين اتفاق مي‌افتاد. نظام حقوقي موجود مشكلات اساسي دارد كه متاسفانه آقاي خاتمي هم در دوران رياست جمهوري با افزايش بودجه برخي نهاد‌ها مثل شوراي نگهبان به آن دامن زد. در اين شرايط كه نهاد‌هاي انتصابي در موقعيت بالادستي بسيار زيادي قرار دارند بحث از گفت‌وگو كردن و رقابت و بازي سياسي در شرايط مساوي خيلي معنايي ندارد. بنابراين چرا شما حتي وقتي بحث جبهه دموكراسي را مطرح مي‌كنيد، اصل نقد قانون اساسي را از اصول آن حذف مي‌كنيد؟
بله، فرض كنيد من با تلاش بيشتر ميليون‌ها راي هم بيشتر از ديگر رقبا به دست مي‌آوردم باز آن اراده قاهر توان داشت كه نتيجه را دگرگون بكند اما نتيجه‌اي كه از آن مي‌گيرم فقط ضعف چارچوب‌ حقوقي نيست. اين نشان‌‌دهنده اين است كه ساختار حقيقي چقدر مي‌تواند اعمال نفوذ كند پس اشكال بيشتر در ساختار حقيقي است.
در بحث جبهه دموكراسي و حقوق بشر هم براي اينكه اين حركت مي‌خواهد يك حركت فراگير، علني و حقوقي باشد به ناچار بايد از اهرم‌هاي حقوقي موجود استفاده كند. مهم‌ترين اهرمي هم كه ما داريم و پشتوانه مردمي را همراه خود دارد قانون اساسي است. ما براي شروع، پايبندي و التزام به آن را ملاك قرار مي‌دهيم.
اما در حركتي كه در جبهه انجام مي‌دهيم بايد روي اين نقد‌ها كار كنيم و آنچه را مدنظر هست تدوين بكنيم و همزمان با آن روي زمينه‌هاي اجتماعي و تقويت فرهنگ دموكراسي هم تلاش نمائيم. ولي در اصول تشكيل اين جبهه كه در مورد توافق ما و گروه‌هاي حامي قرار گرفت در كنار التزام به قانون اساسي اعتقاد به نقد آن نيز مطرح شده بود.
*نه اين بند در سند منتشر شده حذف شده بود. چرا گذاشتيد همراهان شما اين بند را از اصول جبهه حذف كنند؟
حذف نشده بود.
*اعتقاد به نقد قانون اساسي از اصول حذف شده است.
براساس چه سندي شما مي‌‌گوييد حذف شده است؟
*در سندي كه نهايتاً در سايت امروز و پس از آن ديگر سايت‌هاي خبري منتشر شد اين بند حذف شده بود.
آن سند نبود فقط اعلام موضع بود.
*نه يك سند چهار اصلي بود كه تمام سايت‌ها آن را منتشر كردند.
آن سند نتيجه جلسه‌اي بود كه مسئولان نهضت آزادي با من داشتند. در جمع‌بندي اين جلسه اصول جبهه دموكراسي و حقوق بشر چنين تعريف شد: اول اعتقاد به دموكراسي و حقوق بشر، دوم اعتقاد به پيشبرد اصلاحات، سوم پايبندي به قانون اساسي با نگاه نقادانه و چهارم تصميم‌گيري براساس اجماع.
*همين چند كلمه يعني «با نگاه نقادانه» حذف شده بود.
در آن جلسه كه حذف نشده بود. حالا اگر بعداً حذف شده باشد بدون اطلاع من بوده است.
*اين حذف شدن خيلي مورد انتقاد نيرو‌هاي منتقد سياسي قرار گرفت.
ببينيد من قبل از اينكه بحث جبهه دموكراسي و حقوق بشر را اعلام بكنم بار‌ها گفته بودم كه ملتزم به قانون اساسي هستيم. به هر حال كانديدايي بودم كه بايد در صورت انتخاب‌شدن قانون اساسي را اجرا مي‌كرد. صداقت ايجاب مي‌كرد كه من پايبندي خودم را اعلام كنم. منتها اين طور نيست كه من نقد نداشته باشم. در شرايط مساعد هم نسبت به نقادي قانون و ايجاد بستر‌هاي لازم اقدام مي‌كردم. در جمع‌بندي آن جلسه اين مسئله آمده بود. حالا اگر در انعكاس از قلم افتاده ناآگاهانه بوده است.
*البته پذيرش اين مسئله كه حذف اين جمله ناآگاهانه بوده كمي سخت است و لازم است شما هم در اين زمينه تحقيق بيشتري كنيد. ولي حالا توضيح بدهيد كه جبهه دموكراسي‌ و حقوق بشر كه جنابعالي پيگير تشكيل آن هستيد و حتي كميته‌اي هم براي پيگيري آن تشكيل شده، اكنون در كجاي كار قرار دارد با توجه به اينكه سازمان مجاهدين در جبهه حضور ندارند و تشكيل اين جبهه حتي در دفتر سياسي جبهه مشاركت نيز به صورت كامل پذيرفته نشده است؟
ببينيد نتايج انتخابات شوكي را به احزاب و گروه‌هاي سياسي وارد كرد. طبيعي بود آنها بيشتر به نقد عملكرد خود در انتخابات بپردازند و اينكه چه عواملي باعث اين شكست تحميلي شده است. آنها اين مسئله را بر مسئله جبهه مقدم دانستند و من هم نمي‌توانستم بگويم اين كار را نكنيد چون كه مسئله مهمي بود. بعد هم انتظار اين نيست كه تمام گروه‌هاي حامي من همزمان به اين نتيجه برسند كه بايد به اين جبهه ملحق شوند. اما در مورد «حزب مشاركت» آنچه شما بيان كرديد درست نيست. اكنون در مركزيت جبهه مشاركت و در دفتر سياسي يك كميته سه‌نفره براي پيگيري كار تشكيل شده تا اصول اوليه و چارچوب‌ و نحوه ارتباط با ساير گروه‌ها را پي‌گيري كنند. تا ‌آنجايي كه اطلاع دارم در ميان گروه‌هاي ديگر هم كم‌ و بيش همين وضعيت ايجاد شده است. حركت كند است ولي دور از انتظار نيست. اميدوارم كه حركت سريع‌تر شود تا از فرصت‌ها بهتر استفاده كنيم. بايد اول منشور جبهه دموكراسي و حقوق بشر تدوين و بعد هم مرامنامه تهيه شود.
چارچوب كار و اهداف و خط‌مشي‌ها و زمان‌بندي فعاليت‌ها و شرايط عضويت هم بايد به مرور مشخص شود. اگر اينها تدوين شود آن وقت يك دبيرخانه قوي بايد كار را پشتيباني كند.
*اين جبهه مي‌تواند نهايتاً به جايي برسد كه چهار سال ديگر نام جبهه دوم خرداد به جبهه دموكراسي و حقوق بشر تغيير يابد. اين يك روي سكه است روي ديگر سكه هم اين است كه اين جبهه به جايي برسد كه واقعاً از يك روش جديد در حركت اصلاحات و يك اميد جديد در حركت اصلاح‌طلبي خبر دهد و راه جديدي در اين مسير بگشايد.‌ با توجه به جايگاه محوري شما در طرح بحث اين جبهه نگاه شما نسبت به ادامه حركت اصلاحات چيست؟‌ شما به كدام روي سكه‌اي كه گفتم علاقه داريد يعني در حقيقت نگاه شما در جبهه دموكراسي و حقوق بشر نسبت به موضوع و حركت اصلاحات بر چه مبنايي است؟ آيا معتقديد كه با توجه به نتيجه اين انتخابات بايد مقداري بر محافظه‌كاري‌ها افزود و حركت را كندتر كرد يا اينكه معتقديد بايد شيوه‌هاي حركت اصلاح‌طلبي را تغيير داد و حتي متفاوت‌‌تر از آنچه كه در شعار‌هاي انتخاباتي مطرح كرديد عمل كرد؟ فكر مي‌كنم نتيجه اين انتخابات هم يك بازنگري در چگونگي حركت اصلاحات را ضروري‌تر مي‌كند.
ما بايد دوره هشت ساله اصلاحات و عملكرد اصلاح‌طلبان در دوره انتخابات را منصفانه، به‌طور علمي و حتي بي‌رحمانه نقد و ارزيابي كنيم. يعني هم ضعف‌هاي خود و هم نقاط قوت را بدون كم و كاست بررسي كنيم. تهديد‌ها را در مقابل فرصت‌ها ارزيابي نماييم و براساس تحليل علمي و واقع‌بينانه چشم‌انداز بعدي را ترسيم و براساس آن استراتژي‌ها را براي مراحل بعدي تدوين كنيم. به اعتقاد من هنر مديريت ما اين است كه بتوانيم از واقعيات تلخ و شيرين موجود به سمت آرمان‌هايي كه مد نظر داريم برويم. از طريق استراتژي‌هاي زمان‌بندي شده كوتاه‌مدت، ميان‌مدت و بلندمدت مطمئن هستم كه به هدف نايل مي‌شويم. من اگر بخواهم به گذشته اصلاح‌طلبان و به خصوص انتخابات اشاره كنم ضعف‌هايي مي‌بينم، از جمله عدم اجماع اصلاح‌طلبان، نداشتن امكانات مالي، اطلاع‌رساني ناكافي و ضعف گفتمان اجتماعي و اقتصادي. حضور ما در روستا‌ها خيلي كم بوده است، در حالي كه رقيب ما از يك نظام سازمان‌يافته و شبكه گسترده در مساجد و روستاها و شهرهاي كوچك برخوردار بود ‌آنها گذشته را تخطئه مي‌كردند اما ما برنامه‌هاي خود را ادامه روند اصلاحات معرفي مي‌كرديم و با توجه به اشكالاتي كه در حركت اصلاحات بود ما در جامعه نماد وضعيت قبلي قلمداد شديم، جامعه ما هم به‌خاطر جواني و شهرنشيني و مهاجرت‌هاي پي‌در‌پي و تحولات مختلف اجتماعي و اقتصادي معمولاً پس از مدتي راي به تحول و تغيير مي‌دهد. بنابراين آنها نماد تغيير وضعيت گذشته و تحول شدند كما اينكه در دوم‌خرداد هم آقاي خاتمي نماد تغيير و آقاي ناطق‌نوري نمادي از ادامه روند گذشته بود. به اين صورت اين مكانيسم دوباره تكرار شد البته ما نقاط قوت هم داشتيم، نيروي فكري جوان در اختيار داشتيم. طرح و برنامه قوي‌تري نسبت به ديگران داشتيم كه حدود 200 نفر در پنج كميته روي آن كار كرده بودند، هرچند به‌خاطر اينكه نخبگان تا هفته‌هاي آخر فعال نشدند اين برنامه‌ها نتوانست به زبان قابل فهم براي مردم تبيين شود. اخلاق و رفتار مدني را رعايت كرديم: دروغ نگفتيم، شعار توخالي نداديم و سعي كرديم مدني رفتار كنيم.
براساس اين دستاوردها بايد راهبردهاي جبهه را تبيين كنيم. من مي‌گويم جبهه اگر تشكيل شود مهمترين اثر وجودي‌‌اش اين است كه شكاف‌هاي موجود را ترميم كند از جمله شكاف موجود بين احزاب را. به اعتقاد من 90-80 درصد ديدگاه‌هاي سياسي – اقتصادي احزاب اصلاح‌طلب مشترك است. اما به‌خاطر همان 20-10 درصد حاضر نبودند دور يك ميز بنشينند و همديگر را تحمل كنند و به راهبردهاي مشتركي برسند. دوم ترميم شكاف بين نخبگان جامعه و تو‌ده‌هاي مردم و ديگري ترميم شكاف ميان شرايط ملي ما با شرايط جهاني است. در عصر جهاني‌شدن و ارتباطات ما هنوز ارتباط نهادمند بين تحولات و رويكردهاي جهاني با رويكردها و منافع‌ ملي‌مان نداريم. پس اين جبهه مي‌تواند اين شكاف را هم ترميم كند كه هم به نفع ما و در جهت منافع ملي و هم در جهت تقويت صلح منطقه‌اي است.
*اما در كنار همه اينها مسئله‌اي كه تاثير عمده‌اي در اين انتخابات داشت اين بود كه گوش جامعه به روي شعارها و برنامه‌هاي شما بسته بود. اين بي‌توجهي هم به اين دليل بود كه در هشت سال گذشته اصلاح‌طلبان رابطه خود با عرصه عمومي را رها كرده بودند. گويا اولويت‌هاي مهمتر ديگري داشتند. اكنون جبهه مشاركت در مورد گنجي اعلام مي‌كند كه شايد در زيرزمين جبهه، تحصن بگذاريم. يعني اعتراض آنها در يك زيرزمين و در محدوده خودشان صورت مي‌گيرد و اين اعتراض ارتباطي با عرصه اجتماع برقرار نمي‌كند. با توجه به اينكه اكنون اصلاح‌طلبان نفعي در حاكميت هم ندارند و نيازي به مصلحت‌سنجي‌هاي پيشين هم نيست و سكوت‌هاي سياسي هم ديگر چندان راهگشا نيست آيا شما فكري براي حضور جدي‌تر در عرصه عمومي كرده‌ايد و به عرصه عمومي خواهيد آمد؟
نقد شما را من هم قبول دارم. اين جزء ضعف‌هاي اصلاح‌طلبان بود. ارتباط شخص خاتمي و دولت اصلاحات و احزاب اصلاح‌طلب و نخبگان و گروه‌هاي مرجع اصلاح‌طلب با توده مردم ضعيف بود و در نهايت قطع هم شد. در دوم‌خرداد اين ارتباط به وجود آمد و به سرعت قطع شد. يكي از دلايلش بحران‌ها و محدوديت‌هايي بود كه مخالفان اصلاحات ايجاد كردند يكي هم اين بود كه خود دولت و اصلاح‌طلبان برنامه مشخص، سنجيده و واقع‌بينانه‌اي براي اين منظور نداشتند. ارتباط آقاي خاتمي و اصلاح‌طلبان با نخبگان كشور هم بعد از دو سال اول و به خصوص بعد از قتل‌هاي زنجيره‌اي و بحران كوي دانشگاه قطع شد. بنابراين براساس اين نقدي كه شما از گذشته مي‌كنيد طبيعي است كه جبهه دموكراسي سعي مي‌كند كه ارتباط خود را با عرصه عمومي و نخبگان ايجاد و حفظ كند. پيش‌بيني شده كه در جبهه شخصيت‌هاي حقيقي هم طبق ضابطه بتوانند حضور داشته باشند.
اگر دبيرخانه فعال شود خود بايد براي نحوه حضور در عرصه عمومي و ارتباط با نخبگان برنامه‌ريزي بكند. همچنين از طريق جذب نخبگان و جوانان در كميته‌هاي تخصصي بايد براساس نقد گذشته شكاف‌هاي موجود را ترميم بكنيم. در اين انتخابات حدود 48 ميليون واجد شرايط راي‌دادن بودند در مرحله اول اصلاح‌طلبان 5/16 ميليون راي آوردند. درصورتي كه راي اصول‌گرايان بر روي هم 5/11 ميليون بود. بنابراين 28 ميليون راي‌دهنده شركت كردند و حدود 20 ميليون از واجدين شرايط شركت نكردند. اين 20 ميليون نفر هم از آراي اصلاح‌طلبان و هم از آراي محافظه‌كاران بيشتر است اين افراد آراي خاموشي هستند كه در هر صورت مشاركت نكردند. يكي از مهمترين كارهاي جبهه اين است كه با اين جماعت وارد گفت‌و‌گو شود و آنها را جذب كند

+ نوشته شده توسط میترا (مانی) در دوشنبه دهم مرداد 1384 و ساعت 10:5 |

 

 

 

مراسم دعا و نماز آزادی  برای اکبر گنجی .

 

+ نوشته شده توسط میترا (مانی) در دوشنبه دهم مرداد 1384 و ساعت 9:59 |
 
 
از اسطوره ي آرش تا اكبر گنجي

(ياد داشت هاي كوتاه)

اسطوره ها هم همين‌گونه‌ها شكل گرفتند. داستان آرش كمانگير هم شايد چيزي بوده مثل همين حديث اكبر گنجي.
حالا هم اين مرد، خود را بر بلندايي همچون قله‌هاي البرز رسانيده، جايي كه شايد رسيدن به آن نقطه سال‌ها رنج و تلاشي نفس‌گير مي‌خواسته. جايي كه مردم از هر گوشه و كنار جهان بتوانند او را ببينند، آزادي خواهان جهان او را ببينند و در اين فراز، جانش را در كمان ايمان و آرمانش نهاده، و رها مي‌كند، رها كرده است.

*************
يكي بايد بر قله‌هاي بلند بايستد، جايي كه همگان او را ببينند. بعد جانش را در كمان ايمان و آرزوي خويش بگذارد و خود را بي‌مهابا از اين كمان رها كند تا مرزهاي از ياد رفته‌اي را از نو ترسيم كند. تا به‌ياد ديگران هم بياورد كه مرز آزادي و اسارت كجا مي تواند باشد، مرز استقلال انساني در برابر استبداد چگونه و تا كجا مي‌تواند توسعه يابد.
اين آدم حتما نبايد قبلا قديس بوده باشد. مگر قديسين از اول قديس به‌دنيا آمده‌بودند؟ مگر مردم آزاد از اول آزاد به‌دنيا آمده بودند؟ مگر شهيدان آزادي از روز تولد شهيد آزادي بوده‌اند؟ در گمانه‌ي من اين است كه داستان قديسين هم همين‌گونه‌ها بوده است. اسطوره ها هم همين‌گونه‌ها شكل گرفتند. داستان آرش كمانگير هم شايد چيزي بوده مثل همين حديث اكبر گنجي.
حالا هم اين مرد، خود را بر بلندايي همچون قله‌هاي البرز رسانيده، جايي كه شايد رسيدن به آن نقطه سال‌ها رنج و تلاشي نفس‌گير مي‌خواسته. جايي كه مردم از هر گوشه و كنار جهان بتوانند او را ببينند، آزادي خواهان جهان او را ببينند و در اين فراز، جانش را در كمان ايمان و آرمانش نهاده، و رها مي‌كند، رها كرده است.
اين شايد سهمگين‌ترين آزمون براي ايمان به آزادي باشد. آزموني كه استبداد هم نتواند بر پيرامون آن هاله‌اي از توجيه و تهمت و افترا پديد آورد. آزموني كه مشروعيت‌هاي دروغين را رسوا مي‌كند. رهروان آزادي را نيز، درس مي‌آموزد كه اگر كلامي به حرمت آزادي مي‌گوييم، اين كلام آمييخته با جانمان باشد و نه آميزه‌اي از ترفند و سياست بازي و نه به سوداي گوساله‌ي هوسي كه براي گاو شدن، سبزناي هر كلام تازه‌اي را خوراك خود مي‌كند. بگذريم از انبوه مردماني كه همچون گوسفندان معصوم دشت‌ها نگاهشان از محراب علف آنسوتر نمي‌رود، و هيچ ستاره‌اي را انگار بر اين آسمان آرزوهاي انساني نديده و نمي‌بينند.
حالا، اين مرد نفسش به شماره مي‌افتد، يا به شماره افتاده، و چنان مي‌نمايد كه بانوي قصه هامان ايران، به همراه تاريخ، بي‌تاب و منتظر، بر بالينش ايستاده‌اند تا اين آرش كمانگير، جانش را تا كدام افق پرتاب كند. تا مرزهاي استبداد را تا كجاها پس براند. تا آرمان آزادي را چه معناي تازه‌اي ببخشد.
تلخ است، دشوار است، خبرش آدمي را زير و زبر مي‌كند، كرگدن هم كه باشي اين حكايت را تاب نمي‌آوري، اما شايد در اين ولايت ما اسطوره‌‌ي آزادي همين‌گونه جان مي گيرد.
علي طهماسبي

+ نوشته شده توسط میترا (مانی) در دوشنبه دهم مرداد 1384 و ساعت 9:39 |

 

معصومه شفيعى: ”اينها عمد دارند كه گنجى را بكشند، اين را من مطمئنم“


سعيد مرتضوى دادستان عمومى و انقلاب تهران كه ديشب خود در بيمارستان ميلاد بوده و با ديدار اكبر گنجى با همسرش مخالفت مى‌كرده، بالاخره پس از شش ساعت انتظار، به همسر گنجى اجازه ملاقاتى ۵ دقيقه‌اى را داده است. معصومه شفيعى كه ديشب در گفتگويى با صداى آلمان، علت ايجاد ممانعت براى ملاقات وى با همسرش را وخيم بودن شديد حال گنجى عنوان كرده بود، پس از ملاقاتى بسيار كوتاه با وى، اين حدس خود را كاملا تاييدشده ديد. با وجود اينكه حال گنجى چنان وخيم بوده كه بنا به‌گفته دادستان تهران، حتا امكان مرگ او مى‌رفته، در جريان اين ملاقات نيز حاضر به استفاده‌ى از سرم نشده است. ولى پس از بيهوش شدن گنجى، همسرش با وجود مخالفت او و به قصد نجات جانش، به پزشكان اجازه مى‌دهد تا به گنجى سرم بزنند

+ نوشته شده توسط میترا (مانی) در شنبه هشتم مرداد 1384 و ساعت 19:3 |

از بس ستاره کشتید 

 روی زمان سیاه است

  هم این زمین سیاه است

    هم آســمان سیـــاه اسـت

  

 روبسته زان نشستید

    در پـیـشـگاه تاریــخ 

        کز این مه جنــــایت

            رخسارتان سیاه است

 

دست قلم شکستید

   پای سخـن ببستید

     ای روشنی ستیزان

        افکارتان سیاه است

 

هرتارموی یک  زن

   بندد مسیر تـقـــــــوا    

     این خود گواه آن بس

        پندارتان سیـــاه است

           

هر حیله ای که دارید      در آستین تزویر

   هر جادویی که بستید    در کارتان سیاه است

 

هر خطبه ای که خواندید هر جمعه برسرکوی

 خلقی گریست زیرا گفتارتان سیــــــاه اســــت

 

 میخانه ها ببستید

       بتخانه ها گشودید  

            با خون وضو نمودید

                کردارتان سیاه است   

    

        شد پرده سیاهی

             معیار پاکی زن

                   ای صبحدم گریزان  

                       معیارتان سیاه است

  

+ نوشته شده توسط میترا (مانی) در شنبه هشتم مرداد 1384 و ساعت 18:42 |

پاسخی بر نوشته محسن سازگارا، کوروش کاویانی

جناب آقای سازگارای عزیز       

از هنگامی که شما را می شناسم و نوشته هایتان را خوانده ام، شما را بعنوان یکی از تئورسینهای صحنه سیاسی ایران قبول دارم و در گفتار و نوشتار شما بخصوص در چند سال اخیر صراحت و صداقتی می بینم که راهی بجز تایید آن برایم باقی نمی ماند. آخرین نوشته شما که بواقع دغدغه بسیاری از ایرانیان خارج از حاکمیت می باشد فصلی دیگر است بر نظریه عدم کارآمدی قانون اساسی که البته بحثی بر اشکالات فراوان چارچوب فعلی قانون اساسی نیست. شخص شما از معدود افرادی هستید که مشکل اصلی را در ساختار قانون اساسی می دانید و بر اصلاح و بازنویسی آن تاکید دارید. در این باب و در پاسخ به نوشته اخیر شما کلامی چند عرض می نمایم؛

1- یکی از مشکلات بزرگ ما این است که قانون اساسی تنها یک نام است که مدتهاست به فراموشی سپرده شده و کمتر کسی در ایران سعی در خواندن این کتاب کرده است و شاید کتاب قانون اساسی در کشور ما از کم فروش ترین و کم طرفدارترین کتابهاست. چرا که حتی با خواندن و از بر کردن تک تک قوانین موجود در آن، کسی برای اجرای آنها وقعی نمی نهد. در ایران مدتهاست چیزی به نام قانون به فراموشی سپرده شده و تنها ! به سلایق شخصی خودمان و برداشت خودمان از مسایل رنگ قانون بخشیده ایم. مطمئن باشید بهترین قانون دنیا هم در سرزمینی که پر از اعمال سلایق شخصی و منافع فردی می باشد، پس از مدت کوتاهی به لوث کشیده می شود.

2- تا زمانی که رهبر ایران علی خامنه ای باشد و اطرافیانش جنتی و هاشمی و خزعلی و ... هیچگاه اجازه بیان کلامی از به رای گذاشتن قانون اساسی آنهم زیر نظر سازمانهای بین المللی داده نخواهد شد و هر ناظری که به ایران بیاید مطمئنا به سرعت از کشور اخراج می شود-اگر کشته نشود-

3- مافیای قدرت در ایران آنچنان ریشه دوانیده که حتی شاید بتوان گفت از دست رهبری هم خارج شده است. در دوران شاه تمام قدرت ایران به دست شاه بود و بس. امروز بیش از صدها مورد نام افراد و سازمانها می توان برد که هرکدامشان به قدرتی رسیده اند که به سادگی برای مردم و منتخبانشان خط و نشان می کشند. به ظاهر همگی از رهبری دستور می گیرند ولی آنروز که رهبر نباشد هرکدامشان ادعایی از این سرزمین خو! اهند داشت و بازستاندن قدرت از آنها امری بس دشوار است. کافیست نگاهی به قدرت فقهای شورای نگهبان، قوه قضاییه و رییس و دادستانها و قضات آنها اعم از مرتضوی و علیزاده، حوزه علمیه قم و علمای ثروتمند آن، آستان قدس رضوی و ثروت بیکران روسای آن، سپاه و فرماندهان بزرگ و کوچک آن، بسیج و پایگاههای ریز و درشت آن و... بیندازید تا ببینید که رهبر اگر هم خود نباشد، مدعیان این عرصه کم و انگشت شمار نیستند. تنها همین رهبر است که آنها را راضی نگه داشته است، وای به روزی که بخواهیم از این قبیله قدرتی را بازستانیم.

4- بر فرض که اجرای رفراندومی برای قانون اساسی عملی شد و روزی مردم بخواهند به آن آری یا نه بگویند. مردم به آن رای منفی دهند و هیاتی که معلوم نیست از کجا باید بیاید، قانون اساسی جدید تنظیم می کند و در آن قانون خبری از نام ولایت فقیه و رهبری و خبرگان و شورای نگهبان نباشد. چگونه می توان آنرا پیاده کرد؟ چه کسی می تواند قدرت همه نهادهای مذکور را از آ! نها بگیرد وقتی که ارتش نیز زیر نظر رهبر است و البته آنروز ارتش ما از ارتش رضاخانی هم کم اثر تر خواهد بود و سپاه و بسیج هستند که برای همه و از جمله ارتش خط و نشان می کشند. چگونه می توان از تیغ آنان در امان بود وقتی که با اشاره رهبری کشور را جهنم می کنند؟ این اقلیتی که به زور اسلحه بر مردم حکومت میکنند چگونه می توان خلع سلاح کرد؟

5- شکی وجود ندارد که در ایران همه مشکلات از وجود رهبر سرچشمه می گیرد و بالاخره برای وی باید چاره ای اندیشید وگرنه انتخاب رییس جمهور و نماینده مجلس و... بازی پایان ناپذیری است که شرکت کنندگان در آن به سخره گرفته شده اند. رهبر در شرایط کنونی به داشتن چند صد هزار نیروی بسیجی و سپاهی دلخوش است و بهیچ عنوان نمی توان از وی انتظار پاسخگویی داشت و چنین انتظا! ری به رویا بیشتر می ماند.

6- رفسنجانی چه رییس جمهور باشد و چه نباشد، چه رییس مجمع تشخیص مصلحت باشد و چه نباشد، چه پست و مقام داشته باشد و چه نداشته باشد، به چند دلیل در ایران نقش مهمی دارد، متاسفانه! اولین دلیل در دست داشتن بخش بزرگی از بازار طلا و سکه و ارز ایران که براحتی در آن مداخله می کند. دوم داشتن خاندانی که هرکدام بخش مهمی از اقتصاد کشور اعم از صادرات و واردات را در اختیار گرفته اند و امکان دخالت وی در درآمدهای کشور و نی! ز بالا و پایین بردن نرخ تورم را فراهم آورده اند. گذاشتن شرط و شروط برای هاشمی که قبل از انتخابات با آنهمه مظلوم نمایی در کلیپ های تلویزیونی قصد عوام فریبی را داشت همانند قول گرفتن از کودکی 2ماهه است که شلوار خود را خیس نکند. به دلخواه ما نیست که برای وی شرط بگذاریم و از وی قول بگیریم. همه ما بخوبی می دانیم که وی آنگونه که خودش بخواهد عمل می کند. یادمان هست که هنگامی عزت الله سحابی را در بند کردند و خبرنگاری علت آنرا پرسید، با چه بی اعتنایی نهایت توهین را به مهندس سحابی نمود.

7- بر فرض که تمام دنیا یک صدا بر حق ایرانیان مبنی بر داشتن حاکم و قانون اساسی منتخب خود تاکید کنند و برای آن در جلسات و کنفرانسهای بین المللی سخنرانی کنند و بیانیه صادر کنند و تحریم کنند و هزار کار دیگر. ولی عمل به همه این حرفها کار سیاستمداران کشورهاست و همه ما این جمله که سیاست پدر و مادر ندارد را کم نشنیده ایم. آنجا که به عمل به همه آن حرفهای قشنگ برای آزادی مردم ای! ;ران وحق مسلم ایرانیان برای تعیین سرنوشت خود و محاکمه آنان که این حق را سالها از مردم دریغ کرده اند و بواقع به بند کشیده اند حق را، می رسند، حق و عدالتخواهی قربانی مصلحت کشورها و دولتمداران می شود و آنها که سالها برای ثروت ایران کیسه بزرگی دوخته اند، از این حربه برای پرکردنش استفاده می کنند و بس. این کیسه پر از زر شاید به درد کشورشان بخورد ولی مسلما آزادی داشتن یا نداشتن مردم ایران تفاوتی برای نزدیکترین همسایه هم نخواهد داشت.

8- در ایران آمار واجدین شرایط رای دادن رقم درست و دقیقی نیست و همطنگونه است آمار میزان مشارکت مردم در انتخابات. ضمن آنکه آمار دقیق هیچ مشکلی را از ساختار بیمار نظام کشور دوا نخواهد کرد. ایران آنقدر بیمار است که شاید بتوانیم با گریه برایش کمی خود را تسکین دهیم. دیروز در روزنامه ها نوشتند که سازمان ثبت احوال، صرف داشتن یک تاییدیه از کلانتری محل سکونت که شما فلان شخص هست! ید برایتان در کمتر از 1ساعت شناسنامه صادر می کند تا بتوانید روز جمعه رای دهید! فکرش را بکنید با داشتن 7-8 تاییدیه از کلانتریها در عرض یک روز چند شناسنامه می توانید داشته باشید! یک نفر براحتی می تواند چندین بار رای دهد. ضمن آنکه در پای صندوقهای رای، نفر اول که مسوول مهر زدن بر شناسنامه هاست ناظر شورای نگهبان است. اگر این ناظر پدر یا مادرتان باشد شما می توانید از صبح تا شب فقط برگه رای پر کنید!

9- ساختار ایران آنقدر بیمار است که به هیچ روی نمی توان به امید تغییر اوضاع از طرف حکومت بود و چشم امید داشتن به هر نهاد خارج از ایران نیز به تمام دلایلی که ذکر شد و هزار دلیل دیگر امری بیهوده است که همگان آنها را بارها اظهار داشته اند. به عقیده این حقیر، تنها راه مقابله با این ساختار، داشتن رهبری است که وی را فدای این حرکت اصلاح طلبی کنیم. رهبری که با داشتن پشتو! انه مردمی قدرت ایستادن در مقابل قدرت حکومت ایران را داشته باشد و در این راه حتی از فدا کردن جان خود هم نهراسد. مشکل ما نبود چنین رهبری است. ما به دنبال خلق خمینی دیگر و یا دیکتاتور دیگری نیستیم. ما برای سازمان دادن خواسته های خود مجبور به داشتن انسجامی بیشتر می باشیم تا بتوانیم خواسته های خود را به نظام تحمیل کنیم. مسلما تصدیق خواهید کرد که از گوشه و کنار فریادی برآوردن و زود خاموش شدن اثری بر بهبود اوضاع ایران نخواهد گذاشت و تا هنگامی که این فریادها هرکدام خواسته خود را بیان کنند به جایی نمی رسیم. اصلاحات هزینه می خواهد. حتی از خون دادن در راه اصلاحات نباید هراس داشت. مبارزه مسلحانه نمی گویم. ولی با شهامت حرف زدن و پای حرف خود ایستادن مسلما به سادگی امکان پذیر نیست. به رهبری احتیاج داریم تا بتوانیم قدرتی به وی بدهیم تا حرفمان را با یک صدا فریاد کنیم. این رهبر را ابتدا غیر قانونی انتخاب می کنیم و میزان حمایت مردم از وی قانونی بودن آنرا به اثبات می رساند.

 

ما نیازمند چنین قدرتی هستیم تا خواسته هایمان را تحمیل کنیم. اگر به قول شما خوب و خوبتر داریم، خوبتر را خودمان انتخاب کنیم و در شرایطی که حاکمیت بد و بدتر را به به تحمیل می کند، ما از خوب و خوبتر حمایت کنیم و برایش ایستادگی کنیم. به رهبری احتیاج نداریم که حرفی بزند و به زندان بیفتد و در زندان از ترس جان خود و خانواده اش توبه نامه امضا کند و پس از آزادی به خارج از کشور بگریزد و حرفهایش در زندان را بر اثر شکنجه بیان کند. اگر یک بار چنین فردی بر اثر پایفشاری بر احقاق حقوق ملت! ، در زندان جان خود را هم از دست بدهد، آزادی مردم ایران تضمین می شود. کسی که چنین شهامتی را داشته باشد می تواند رهبر شایسته ای برای حرکت آزادیخواهانه ملت ایران باشد.

با سپاس از شما

فرزند کوچک ایران زمین

کوروش کاویانی

+ نوشته شده توسط میترا (مانی) در شنبه هشتم مرداد 1384 و ساعت 18:34 |

احمدی نژاد، هدیه پوپولیست ها به ملت ایران، سيد ابراهيم نبوي

 

تمام اپوزیسیون ایرانی داخل و خارج، شامل هزاران تئوریسین و فعال سیاسی سابقه دار و هزاران مبارز داخل کشور در جریان تحریم دست به دست هم دادند و موفق شدند کاری کنند که به جای اینکه یک اصلاح طلب مانند معین رئیس جمهور شود، یک فاشیست نکبت مانند احمدی نژاد در کنار رفسنجانی به دور دوم انتخابات برسد. در کدام کشور چنین سیاستمداران اندیشمند و خوش فکری وجود دارد که از درک ساده مسائل جامعه خویش ناآگاهند؟

 

مردم ایران برای انتخاب رئیس جمهور علاقه زیادی به انتخاب مردان خوشنام و شریف ندارند، بدنام ترین سیاستمدار تاریخ 27 سال اخیر بیشترین رای را آورده است ... اعتبار اصلاح طلبی که به مردم قول می دهد ماهانه به آنها پنجاه هزار تومان بدهد، از اعتبار اصلاح طلبی که می خواهد حقوق بشر را در ایران اجرا کند از نظر مردم بیشتر است

1) معلوم شد که اپوزیسیون، اعم از مبارزین داخل و خارج، اعم از سلطنت طلبان و ملی ها و طرفداران آمریکا، اعم از سازگارا و میبدی و کشتگر، اعم از مبارزینی مانند امیرانتظام و گنجی و زرافشان، اعم از جنبش دانشجویی و دفتر تحکیم وحدت و رادیکالهای ملی مذهبی، اعم از 615 نفری که انتخابات را تحریم کردند و تمام اتحاد جمهوریخواهان و غیره، تمام این جماعت سخنگوی هیچ اکثریتی در ایران نیستند.
اپوزیسیون، چه در داخل و چه در خارج از کشور نتوانست حتی چهل درصد مردم ایران را به تحریم بکشاند. از این پس همانطور که نظام جمهوری اسلامی در دو انتخابات گذشته به دلیل عدم حضور مردم مشروعیت اش را از دست داد، اپوزیسیون جمهوری اسلامی (شامل تمام افراد فوق) دیگر تا اطلاع ثانوی مشروعیتی نزد مردم ندارند. چرا که سیاست تحریم انتخابات با مخالفت 63 درصد از مردم مواجه شد. مضافا اینکه اپوزیسیون نمی تواند 37 درصد باقیمانده را به حساب خود بگذارد، چرا که ممکن نیست در هیچ حالتی مردم ایران با میزانی بیش از هشتاد و پنج درصد در انتخابات حضور یابند. بنابراین اپوزیسیون و تحریمی ها نهایتا می توانند ادعا کنند که 20 درصد مردم براساس نظر آنها در انتخابات شرکت نکردند. و این میزان هم از رای محافظه کاران کمتر است، هم از رای اصلاح طلبان و هم از رای کارگزاران.

2) ایرانی ها می دانند که مردم نظرشان چیست، مثلا همه ما می دانیم که نود درصد مردم مخالف اصلاحات و 99 درصد آنها مخالف رهبری و 99.9 درصد آنها مخالف هاشمی هستند. به همین دلیل اصلا به نظرسنجی نیاز نداریم، ما حتی به انتخابات هم نیاز نداریم، اگر نتیجه انتخابات به سودمان بود، آنرا می پذیریم، اما اگر به ضررمان بود اعلام می کنیم که تقلب شده است. در این انتخابات هم بی تردید اپوزیسیون می گوید که آرای مردم تقلبی است، چنانکه به تقلبی بودن برخی آرا توسط کروبی و اصلاح طلبان هم ایراد گرفته شده است، معنی این دو فرق می کند، خواندن رای کسی برای دیگری نوعی تقلب در انتخابات است که مورد اعتراض کروبی و اصلاح طلبان است، اما اضافه کردن کل آرا (مثلا اینکه جمهوری اسلامی 50 درصد شرکت کننده را 63 درصد اعلام کرده باشد)، تنها حاصل توهم شدید است و در انتخاباتی که تمام طرفین انتخابات و هزاران خبرنگار داخلی و خارجی بر آن ناظرند غیر ممکن است.

3) معلوم شد که مجموع آرای محافظه کاران در انتخابات کمی بیش از دوازده میلیون است، این یعنی چهل درصد کل شرکت کنندگان. و رئیس جمهور مورد نظر رهبری بیش از بیست درصد آراء شرکت کنندگان را نیاورده است و در بهترین حالت رئیس جمهور مورد نظر رهبری بین ده تا 15 درصد از آرای حائزین شرایط را به دست می آورد. بنا براین محافظه کاران هم نمی توانند ادعا کنند که اکثریت دارند. در حقیقت فقط 15 درصد از مردم برای دفاع از رهبری و نظام در انتخابات شرکت کردند.

4) از این انتخابات نتیجه گرفته می شود که اصلاح طلبان پیشرو که راه طولانی و پرتنشی را برای تغییر شرایط کشور پیشنهاد می کنند، حتی از نظامیانی که می خواهند با زور مردم را کنترل کنند، اعتبار کمتری دارند. و اعتبار اصلاح طلبی که به مردم قول می دهد ماهانه به آنها پنجاه هزار تومان بدهد، و متاسفانه از اعتبار اصلاح طلبی که می خواهد حقوق بشر را در ایران اجرا کند از نظر مردم بیشتر است.

5) بیشترین رای مردم به میانه روهاست، میانه روهای راست و اصلاح طلب و کارگزاران جمعا 65 درصد (جمع آرای هاشمی، کروبی، مهرعلیزاده، قالیباف و لاریجانی) رای آوردند، در حالی که تندروهای اصلاح طلب و محافظه کار 35 درصد( جمع آرای معین و احمدی نژاد) رای آوردند. این نشان می دهد که مردم هیچ علاقه ای به دگرگونی سریع، چه با دخالت خارجی و چه به صورت انقلاب داخلی ندارند و هیچ علاقه ای هم به تندروهای حاکم ندارند. اکثریت مردم نه حاضرند این وضع ادامه پیدا کند، چون فقط 15 درصد آنان به انتخاب رهبری پاسخ می دهند، نه حاضرند که با تحریم انتخابات بطرف انقلاب و دخالت خارجی بروند (چون 63 درصد شان با تحریم مخالفت کردند) و نه حاضرند به اصلاحاتی که هر روز زندگی شان را به آشوب بکشد، رای بدهند. آنها دوست دارند همین وضعیت به آرامی تغییر کند و روز به روز آزادی بیشتری داشته باشند.

6) مردم ایران برای انتخاب رئیس جمهور علاقه زیادی به انتخاب مردان خوشنام و شریف ندارند، بدنام ترین سیاستمدار تاریخ 27 سال اخیر (چه این بدنامی درست باشد یا غلط) بیشترین رای را آورده است. در میان اصلاح طلبان کروبی که حداقل معلوم است که در پرونده فساد مالی شهرام جزایری پاکدامن نبوده است، بیش از معین که هیچ شائبه فسادی بر او نیست ترجیح داده شده است. در میان راست ها پاکدامن ترین شان شخص لاریجانی بود و بدترین شان احمدی نژاد، لاریجانی کمترین و احمدی نژاد بیشترین رای را آورد.

7) تبلیغات بخصوص در مناطق دورافتاده غیر از تهران هیچ اثری ندارد و مردم بیشتر به کسی رای می دهند که به آنجا سفر کرده و او را دیده اند. و معلوم می شود که همه این داستان های مربوط به اصلاحات و اینترنت و روزنامه ها و حتی فیلم تلویزیونی مربوط به شهرهای بزرگ است.

8) تمام روش های نظرسنجی به کار گرفته شده در کشور غیرقابل اعتماد است و مردم یا دروغ می گویند یا شیوه های نظرسنجی اصلا علمی و منطقی نیست. اتکاء به آمارگیری های اینترنتی اساسا نادرست است و سیاستمداران را فریب می دهد.

9) دخالت نظامیان در انتخابات از ماهها قبل اعلام شده و طرح های آن فاش شده بود، همه می دانستند که قرار است احمدی نژاد و قالیباف از بسیج برای رای آوردن استفاده کند، این پروژه در انتخابات شوراها و مجلس هفتم هم دخیل بود. معنی این پروژه این بود که هر بسیجی با سازماندهی از شش ماه قبل بیست نفر را پای صندوق می آورد تا رای جمع کند، این کار بسیار زشت را همه می دانستند، اما از سوی دیگر این همان کاری است که همه احزاب می کنند و باید اصلاح طلبان هم همین کار را بکنند. اما اصلاح طلبان وقتی فهمیدند نظامیان قرار است چنین کنند به جای اینکه جلوی این کار را بگیرند و خودشان هم رای شان را سازماندهی کنند، در این مورد سخنرانی کردند و تعدادی از آنها هم انتخابات را تحریم کردند.

10) رسانه های گروهی خارج از کشور نه مردم ایران را می شناسند و نه هیچ تاثیری بر روی آنان دارند. مردم اندکی به این رسانه ها به عنوان شوی سیاسی و یا فیلم بامزه کمدی نگاه می کنند. هم گردانندگان تلویزیونی و هم مخاطبان آنها می دانند که جز برخی شبکه های محدود و معدود بقیه جدی گرفته نمی شوند و هیچ اثری در عمل و زندگی سیاسی مردم ندارند.

11) این عجیب نیست که سیاستمداران بزرگ ما اشتباهات بسیار بزرگ می کنند و اکثر آنها متاثر از پوپولیسم هستند و چشم شان فقط تا جلوی دماغ شان را می بیند. اکبر گنجی، زندانی بزرگ اصلاحات و مردي كه به گردن تك تك ايرانيان حق دارد تنها کاری که در یک هفته مرخصی اش کرد این بود که 5 درصد از رای دکتر معین کم کرد و باعث شد احمدی نژاد به دور دوم برسد، او که شهامت داشت تا پای مرگ پیش برود از ترس پوپولیسم حاضر نشد نظرات واقعی اش (قبل از آنکه زندان رادیکالش کند) به نفع انتخابات بگوید. عباس امیر انتظام و دیگران نیز نشان دادند که نه توانایی شناسایی جامعه امروز ایران را دارند و نه کسی برای آنها تره خورد می کند.

+ نوشته شده توسط میترا (مانی) در شنبه هشتم مرداد 1384 و ساعت 18:32 |
گنجی: من به هیچ وجه زیر بار پروژه‌ی عالیجنابِ عالیجنابان خاکستری پوش نمی‌روم و به صراحت تأکید می کنم که آقای شاهرودی باید این پرونده را از دست سعید مرتضوی در آورد.
● من باید هرچه سریع‌تر خانم دکتر شیرین عبادی و آقای دکتر مولایی را ملاقات کنم من باید هرچه سریع تر آقایان: سعید حجاریان، رضا تهرانی و عیسی سحرخیز را که از دوستان مورد وثوقم هستند ملاقات کنم و با آنها مشورت نمایم... تنها خواست من آزادی بدون قید و شرط است. عالیجنابِ عالیجنابان خاکستری پوش دو راه بیشتر پیش رو ندارند: یا باید مرا بکشند و هزینه‌ی آن را بپردازند و یا مرا بی قید شرط آزاد سازند.

مطالب زیر از سوی آقای گنجی در عصر یکشنبه ٢/٥/١٣٨٤ در بیمارستان میلاد عنوان شد
+ نوشته شده توسط میترا (مانی) در سه شنبه چهارم مرداد 1384 و ساعت 18:38 |
">آزاده ی دربند
+ نوشته شده توسط میترا (مانی) در سه شنبه چهارم مرداد 1384 و ساعت 18:13 |