تبليغاتX
دوباره میسازمت وطن
پاسداری کرد حمله مثل گرگ
جانب پیرزنی ، مادربزرگ

گفت پیدا باشد از تو تار مو
بردی از پیغمبرو دین آبرو

در کمیته امشبی داری پناه!
میبریمت صبح فردا دادگاه

پیرزن، لرزان، شکسته، بی رمق
هرچه چین بر صورتش، جوی عرق

گفت: دینی با چنین قدر و مقام
صاحب پیغمبر و کلی امام

اینهمه آخوند از بهرش قطار
مجتهدهایش بزرگ عمامه دار

جمله توضیح المسائل ها قطور
هریکی هفتاد و شش تا بوف کور

قصه گلشیری از صرفش عقب
دولت آبادی ز نحوش در عجب

آنچه در آن هست آداب خلا
واقعاً باید نوشتن با طلا

با سخن هائی چنین نغز و نکو
دین کجا دارد غمی از تار مو

اینهمه سرباز و هنگ و پادگان
حافظ اسلام و پرچمدار آن

من کجا زورم به کاری میرسد
لطمه ای از موی و تاری میرسد

هیچ مو شمشیر نیکوئی نشد
هیچ دینی بسته موئی نشد

من کی از پیغمبرو از دین او
برده ام – استغفرالله - آبرو

پاسدارش گفت زان موی سفید
کی شما پیران خجالت میکشید؟

چیست پس آن صورتی روژ لبت
جز نشان دشمنی با مذهبت؟

روسری، ژرژت که نه، ابریشم است
قیمتش را هرچه پندارم کم است

چکمه هایت لابد از ایتالیاست
الفتی شاید ترا با مافیاست

وز همه اینها گرانتر مانتو ات
دل ز مردان میبرد رخت نو ات

پشم مانتو میکند اغوایشان
لرزه اندازد به سر تا پایشان

چیست این مانتو که تو داری به تن؟
چادر مشکی سرت کن پیرزن!

مانتو ات طرح نو است و پشم ناب
سمبل طاغوت و ضد انقلاب

این بده تا من به مستضعف دهم
حق فرستاده چرا از کف دهم؟!

گر رهائی خواهی و شلاق هیچ
میدهم چادرشبی، برخود بپیچ

مانتو بگذار و پشت سر نبین
موی خود را هم بپوشان بعد از این
!
این بگفت و حکم حق اجرا نمود
خود نوشت آنرا و خود امضا نمود

گفت آن بانوی مانتو باخته
کهنه چادرشب به دوش انداخته

« آبرو بردم ز دین با تار مو
دادمش با پشم خالص آبرو»

+ نوشته شده توسط میترا (مانی) در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384 و ساعت 12:56 |
حاجی و قصه آب و نان  :

ده ها حکايت از حاج ميرزا آغاسی فقيه و مدعی کشف و کرامات در دل تاريخ مانده است. يکی از يکی برای نشان دادن چيرگی عوام فريبی بر درايت و عقل گوياتر.

حاجی از قائم مقام مرد بزرگ تاريخ ايران دل خونی داشت چرا که روزگاری که قائم مقام وزير بود و حاجی معلم بچه های نايب السلطنه، بارها بی سوادی او و خطر تحجر ذاتی معلمی چون او را به نايب السطنه يادآوری کرده و او را از خود رنجانده بود. همين هم يکی از علل قتل مرد بزرگ شد. که به جايش محمدشاه کودن حاجی را صدر اعظم کرد. [ قصه آن غلط گيری و واکنش بچه های کودن نايب السلطنه را در منشات قائم مقام بخوانيد که خيره حکايتی است و جا دارد خون در دل به جوش آيد] اما همين حاجی کاری کرد که قائم مقام بلد نبود. وی از ميان بچه های نايب السطنه يکی را که به حق بيمار بود، به جادو و حنبل عادت داد و به خود دلبسته و وابسته کرد. جادو و جنبل ها به او و مادرش می رساند. تا سرانجام نايب السطنه قبل از آن که به سلطنت برسد، از خون دلی که از روحانيون بی تفکر در جريان جنگ دوم ايران و روس خورده بود، دق کرد و مرد. و همان که حاجی پرورشش داده بود، به سلطنتی رسيد. نوشته اند که در اين کار دست سياست خارجی هم در کار بود. مدارکی هم هست. اما اگر درايت و دلسوزی بود چه می توانست کرد سياست خارجی. نايب السطنه عباس ميرزا فخر خاندان قاجار، زمانی که مرگ را نزديک ديد، به حرم امام رضا رفت و محمد ميرزا پسرش را به آنجا طلبيد و او را ضامن آهو قسم داد که چون به سلطنت رسد با قائم مقام بد نکند و دست به خون او نيالايد. از قائم مقام هم قول گرفت که به سلطنت اين فرزندی با همه اطلاعی که از کودنی وی داشت کمک کند و تا هست يار و مددکار او باشد. قائم مقام زمين ادب بوسيد و به ولی نعمت قول داد.

روزگار دون گشت و پس از مرگ نايب السطنه قائم مقام به قولی که داده بود وفا کرد و کرد کاری را که بيم مرگش در آن درج بود. محمدميرزا چندان که شاه شد، وعده و قسم از ياد برد که اين رسم استبدادی است. شاه متحجر و بدگوهر قائم مقام را کشت و باغ نگارستان به مرگ آن مرد قلم و سياست به غم عزادار ماند [ گرچه شاه به توصيه حاجی برای قسمی که خورده بود، خون او نريخت و کلاه شرعی گذاشت. انتقام قائم مقام ماند برای پرورده وی که اميرکبير باشد. اما تا او از تبريز ، ناصرالدين شاه را بر دوش کشيده به تهران برسد و او را بر تخت بنشاند، حاجی زمام امور کشور در طول شاهی محمد شاه صدراعظم بود. آن وقت بگوئيد که چرا در اين جائيم که هستيم.

بماند که ناصرالدين شاه هم همان بدعهدی پدر کرد و اميرکبير را کشت. شاگرد به سرنوشت استاد گرفتار آمد و اين بار باغ فين کاشان و سروهايش عزادار ماندند جاودان. اين بار نقش حاجی ميرزا آغاسی را کسی که نقطه مقابلش بود به عهده گرفت، ميرزا آقا خان نوری نه که متحجر نبود که اول دولتمرد ايرانی بود که گذرنامه خارجی [ انگليسی] در جيب داشت. وقت گرفتن قلمدان صدارت مجبور شد گذرنامه اش را پس دهد اما مهرش را به دل زده بود.

باری جهان چنان نماند. اين نوه فتحعلی شاه که ناصرالدين شاه باشد که در نوجوانی دست به خون استاد خود اميرکبير الود، کودک و کودن نماند. بزرگ شد و عقل در وجودش دميد. ياد اميرکبير را گرامی داشت و هر کس از او مانده بود را قدر داد و در صدر نشاند و از جمله پذيرفت که پادشاهی قجر در تخمه دختری امير بماند. نوه خود و امير را به ولی عهدی پسر خود محکم کرد از دنيا رفت تا بلکه تاريخ از گناهش در قتل امير بگذرد.

اين بار پادشاهی که عقل رس شده بود، بعد پنجاه سال، با تجربه ها که اندوخته بود و اولين پادشاه ايران بود که به کشورهای خارجی رفت و اروپا را ديد، به صرافت اصلاح نظام حکومتی افتاد. سه بار به اين کار همت گماشت ولی هر بار ميرزا آغاسی های جديد در صحنه آمدند و نگذاشتند که اوجش در کار ميرزا حسين خان سپهسالار بود که با خيالات بزرگ آمد و نشد. تا روزی که ناصرالدين که خيالات بزرگ تر برای بعد از جشن های پنجاه سالگی سلطنت در سر داشت به تير يکی از سلاله حاج ميرزا آغاسی ترور شد و به تاريخ پيوست و شش سال مانده به شروع قرن بيستم. ايران در سرنوشت غريبی غوطه ور شد، گيرم ديگر در کشش و کوشش های پنجاه ساله مملکت بی کس نبود و از خاک قائم مقام و اميرکبير شاخه ها روئيده بود که انقلاب مشروطيت را عملی کر

د. اين هفتاد سالی که در همين دو فراز آوردم موقع حساس جهان بود. به شعبده می ماند تحولاتی که جهان در نيمه دوم قرن بيستم به خود ديد. دموکراسی در همين دوران متولد شد، کشتی های بزرگ در همين زمان راه کشف زمين گرفت. اکتشافات بزرگ بشری در همين زمان رخ داد. ماشين وارد زندگی مردم شد. ينگه دنيا از تنهائی به درآمد. از آن سرزمين خالی، تمدنی ديگر برآمد. از دل فلاسفه اروپا نظريه های سياسی زاده شد و شد آن چه که اينک حاصلش در برابر ماست. درست در همين زمان ايران سال های متمادی بی خبر از جهان، درگير شيادان متحجری مانند حاجی ميرزا آغاسی مانده بود که دين و عمامه را وجه فريب عوام کرده بودند. و از انصاف دور نشويم سرانجام هم قانون و مشروطه را ملت از اثر پايمردی روحانيونی به دست آورد که مانند حاجی نبودند.

باری آن حاجی ميرزا آغاسی که از او به جز خسران وسيع به ايرانيان نرسيد، طرفه آن که به يک امر اراده غريبی داشت و آن آب و آبياری بود. گرچه روزگاری خواست بحرخزر را ببخشد چون که به گفته وی "کام دوست [امپراتوری روس] نبايد به اين آب شور تلخ می شد" اما آب شيرين و زلال را حاجی می پرستيد. تا توانست قنات ها آباد کرد و تا توانست راه آب گشود. از آن جمله است همين آب خوش تهران، که يادگار اوست که بعد از وی اميرکبير به کشيدن کانالی از کرج به تهران همت گماشت و بعد ها اين مرد بزرگ مهندس بازرگان بود که به پيشنهاد دکتر مصدق کار لوله کشی آن آب را به خانه های مردم و فراهم آوردن آبی بهداشتی را در وجه همت خود قرار داد.

متن

حکايت ما از کجا به کجا کشيد. اين همه گفتم چون می خواستم قصه آن بازگويم که مردی مقنی خسته از کندن چاهی که جاج ميرزا آغاسی فرمان داده بود، در ته چاه غر می زد که چند ماه است بی هوده می کنيم، ولی اين جا آبی نيست. مقنی نمی دانست حاجی صدراعظم بالای چاه است و سخن های او می شنود. در همين جا بود که جمله ای گفت که بعدها مثل ساير شد. حاجی گفت: مرد بکن، اگر برای من آب نشود برای تو که نان خواهد شد.

حالا حکايت اين دو طرح است که مجلس دارد با سروصدا و تبليغات وسيع به عنوان کار بزرگ مردمی، از سوی کسانی که به ظاهر عطش خدمت به مردم گريبان آن ها را گرفته گيرم راهش را نمی يابند، به تصويب می رسد. اول کاستن از بهره بانکی و ديگر اختصاص ميلياردها به صندوقی با نام مهرالرضا. کارشناسان معتقدند از اين هر دو مردم را آبی نمی رسد اما نان چرب و شيرينی در انتظار بعض هاست.

آن چه به چشم ما مردم بی اطلاع از اقتصاد می رسد اين است که به ظاهر بانک ها در ايران بهره نمی گيرند و کلاه شرعی گذاشته و سود می گيرند، اما به هر حال هر چه نام دارد اين پولی که مردم می دهند تا هزينه ناکارآمدی و فربهی و فساد حاکم بر بانک های دولتی چاره شود، بسيار بالاست. چون بايد هزينه سنگين خاصه خرجی های اين دايناسورهای به نام بانک و در عمل شعبه خدمات پولی دولت را بايد تامين کنند. جالب است که در اروپا بانک ها با بهره ای نصف بانک های ايران می گردند، سر سال هم ميليارد ها به دولت [ بخوان مردم ]شان ماليات می دهند و هر کدامشان هم پشتشان ده ها سرمايه دار ميلياردر خفته است. آن بانک ها همه هم کار می کنند و به زور هم به مردم اعتبار و پول می رسانند. اما بانک های ما دو برابر بهره از مردم می گيرند و جز با پارتی کلفت وام و اعتباری هم به مردم نمی دهند و زيانشان هم بر دوش دولت [ بخوان مردم ] است. تازه اسم بانک های اروپائی هست موسسات مردمخوار سرمايه داری و اسم اين ها هست بانک های اسلامی بی بهره.

اهل اقتصاد و مسائل بانک و پول می گويند اما همين بهره بالا، به طفيل سياست های اقتصادی فلج کننده از قيمت واقعی بهره در بازار آزاد به مراتب کم ترست. نيمی از بهره واقعی بازارها در ايران ست. در چنين حالتی هر کس از اين بانک ها پولی بگيرد، هيچ کار هم نکند در سالی صاحب سرمايه ها می شود. پس رجوع [ تقاضا] زيادست و اختيار به دست مديران بانک ها. چه عجب اگر هر روز مانند همين امروز، روزنامه ها می نويسند که رييس شعبه بانکی با سرمايه داران تبانی کرد و ميلياردها داد و شهرام جزايری ساخت و با وی شريک شد. چرا نشود. شما طلاهای بيت المال را به دست کسی بسپاريد که به نصف قيمت به هر که خواست بفروشد. اگر در اين کار خاصه خرجی و دوست بازی و پارتی بازی و فساد نشود عجب است.

حالا اعضای جناح راست که پيوندشان با بازار و تجارت مانند جان اندرون شده با جان هم به در می رود، آمده اند و منتی بر سر مردم بيجاره و فقير که می خواهيم بهره را يک رقمی کنيم. خب بکنيد کجا به مردم رسيده که حالا برسد. مگر مديران بانک ديوانه اند که اين پول ارزان را بين مردم فقير پخش کند که بيم ندادن قسط هم در آن درج است. بعد هم دنبال اين صنارسه شاهی ها بدوند و آخرش هم از بزرگان بانک عتاب و خطاب بشنوند که خوب مديريت نکردی. خب می دهند به صاحبان سرمايه که وثاق محکم دارند و با اين اعتبارها وثائقشان محکم تر هم می شود.

با طرح مجلس مردمی، می توان پنداشت چه بهشتی برای آنان خواهد شد که تا به حال با هجده در صد بهره، پولی می گرفتند در بازار می توانش به دو برابر به مردم فقير داد. از اين پس با نصف آن بهره می گيرند و باز با همان قيمت – در شکل آپارتمان و واردات کالا و چه و چه – به مردمش می فروشند. تا تفاوت طبقات از اين هم که هست بيش تر شود. تازه يک پروژه سياسی هم هست که با تبليغات وسيع از مردم می خواهد که در جمکران شب های جمعه دعا هم به جان دولت و مجلس بکنند. حاجی درست گفت اگر برای مردم آب نشود برای دوستان جناح راست نان خواهد شد.

اما در مورد طرح صندوق مهرالرضا هيچ نگويم و تنها دلشوره ای را که به جان يک نماينده از همان جناح راست افتاده نقل کنم کافی است. به نوشته روزنامه اعتماد روز سه شنبه

رسول‌ صديقي‌، نماينده‌ بناب‌ از آمار متفاوت‌ و متناقض‌ رييس‌ سازمان‌ مديريت‌ و برنامه‌ريزي‌ و معاونت‌ وزير امور اقتصاد و دارايي‌ انتقاد كرد و گفت‌: لايحه‌ صندوق‌ مهر امام‌ رضا و تامين‌ هزينه‌ آن‌ از حساب‌ صندوق‌ ذخيره‌ ارزي‌ در شرايطي‌ است‌ كه‌ كشورهاي‌ غربي‌ براي‌ ما خط‌ و نشان‌ كشيده‌اند. وي‌ افزود: اگرچه‌ ايجاد اشتغال‌ و حل‌ مساله‌ جوانان‌ امري‌ ضروري‌ است‌ اما 35 درصد عنوان‌ شده‌ در برداشت‌ از حساب‌ ذخيره‌ ارزي‌ چقدر است‌. آقاي‌ رهبر، رييس‌ سازمان‌ مديريت‌ و برنامه‌ريزي‌ مي‌گويد 10 ميليارد دلار يعني‌ 35 درصد مازاد صندوق‌ و همزمان‌ آقاي‌ دانش‌ جعفري‌ معاونت‌ وزير اقتصاد معتقد است‌ 35 درصد موجودي‌ صندوق‌ در پايان‌ دي‌ماه‌ يعني‌ 5 ميليارد و چيزي‌ حدود 6 ميليارد دلار اختلاف‌ نظر وجود دارد كه‌ عدد بسيار بالايي‌ است‌.
عضو كميسيون‌ برنامه‌ و بودجه‌ گفت‌: اگر سخنان‌ دكتر رهبر صحيح‌ باشد به‌ معناي‌ اختصاص‌ تمام‌ موجودي‌ حساب‌ ذخيره‌ ارزي‌ به‌ صندوق‌ مهر رضا است‌ و نمي‌دانم‌ آيا به‌ مصلحت‌ نظام‌ است‌ كه‌ كل‌ بودجه‌ حساب‌ ذخيره‌ ارزي‌ را كه‌ يكي‌ از دستاوردهاي‌ مهم‌ دولت‌ خاتمي‌ و به‌عنوان‌ پشتوانه‌ اقتصادي‌ نظام‌ و باعث‌ ؤبات‌ بازار، نرخ‌ ارز و تورم‌ در چند سال‌ گذشته‌ بود يك‌باره‌ براي‌ صندوق‌ مهر رضا در نظر بگيريم‌.
وي‌ تخصصا يك‌باره‌ اين‌ ميزان‌ به‌ صندوق‌ مهر رضا را باعث‌ ايجاد تورم‌ بسيار سنگيني‌ در كشور دانست‌ و گفت‌: عواقب‌ آن‌ متوجه‌ همه‌ مردم‌ ازجمله‌ جوانان‌ كشور خواهد شد.

باز همان سخن حاجی است. چرا که چنين پول کلانی که شمارش آن از مغز ما مردم عادی بر نمی آيد، به هر حال نظامی و اداراتی و دفتر و دستکی می خواهد تا جوانان به صف شده را به خط کند و به دستشان پولی دهد که هنوز به خانه نبرده از اثر تورم، آب خواهد شد. اين دفتر و دستک ها و سازمان ها هم معلوم است به دست چه کسانی می افتند.

چنين است که از تاريخ ايران دائم رنگ و بوی حاج ميرزا آغاسی می گيرد و عمر امسال قائم مقام ها و اميرکبيرها و مصدق ها کوتاه است. که گفته اند:
خدا رحمت کند حاجی ميزآغاسی را
و هم رحمی کند اين بچه های آس و پاسی را

 
+ نوشته شده توسط میترا (مانی) در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384 و ساعت 11:21 |
 
سکوت سنگین بر گنجی

اينک اکبر گنجی به زندان بازگشته است. امواج تائيدها و سروده های قهرمانانه که سزاوار کسی مانند گنجی است که جان را داو معامله ای نهاد، فروکش کرده، باز تلفن خانه گنجی از صدا باز مانده و معصومه خانم همسر دردکشيده گنجی مانده است با رضوانه و کيميا.

باز حضور در صف خانواده زندانيان و باز همان داستان. جواب ماموران زندان اوين که کار به دست ما نيست و بايد دادستانی دستور بدهد. اين از آن زندانی ها نيست.

دانستن اين که اکبر گنجی از آن زندانی ها نيست اين همه وقت نمی خواست، گنجی از همان ابتدا در برای نخستين بار به گفته يکی از سران هيات موتلفه از جرگه هواداران انقلاب خارج شد و زبان به انتقاد گشود، و در پی يک سخنرانی در شيراز به زندان رفت، اين را نشان داده بود. در بخشی از هشت سال گذشته، اکبر گنجی با ده ها تن از روزنامه نگاران و فعالان سياسی همخانه شد در اوين، اما همه در پايان دوران محکوميت و يا قبل از آن رفتند و او ماند. ماند تا اگر شده يک تنه هم عليه ظلمی که از شدت تکرار دارد نهادينه و عادی می شود قدعلم کند و البته که جزای چنين ساختار شکنی جز حلقه زنجير نيست.

ماه پيش که جهانی نگران جان گنجی بود، و بسياری از دشمنان او هم فرصت غنيمت شمرده به صف مداحان و مرثيه خوانان وی درآمده بودند، او به بهائی سنگين پليدی ها و بدعهدی ها و بی قانونی های حاکم بر سرنوشت دگرانديشان را – که در نهانخانه ها و دور از چشم افکارعمومی ايران و جهان صورت می گرفت - آشکار کرد. امروز کيست که نداند در ايران مخالف تحمل نمی شود. کيست که نداند به زندانی کردن مخالفان هم اکتفا نمی کنند و به چيزی جز خرد کردن و اعتراف گيری رضايت نمی دهند.

در تاريخ مبارزات سياسی صد ساله ايران موردی ديگر سراغ ندارم که کسی در بند بوده باشد و با صدای بلند اعلام کرده باشد که مخالف نظام و نظم حاکم است. بنا به اصلی که بر همه زندان های سياسی و زندانی های سياسی حاکم بوده است، بعد از گرفتاری، متهم و وکيل وی می کوشند با دليل ثابت کنند که مخالف نظم و نظام نيستند و دادستان و بازجويان، گاه با شکنجه و آزار اصرار داشته اند تا اثبات کنند که متهم مخالف نظام و قانون حاکم است که بتوانند به مجازاتش برسانند. اين اصل بر نام هائی که به مقاومت در تاريخ مانده است هم حاکم بوده است. مانند خسرو روزبه و تمام کسانی که در سال های قبل و بعد از انقلاب گرفتار شدند و جان دادند و شرح دادگاه هاشان هست. اما گنجی صراحت و صداقت را به جائی ديگر برد. او با اعلام شفاف مواضع سياسی خود، راهی تازه گشود، حدی تازه نهاد.

اينک وی يک مخالف اعلام شده نظام جمهوری اسلامی است و رفتار با وی همان است که در جريده عالم به معنای رفتار نظام دينی ايران با يک مخالف ثبت خواهد شد و شده است. در اين دوره از ماجراهائی که ساخت، تقاضايش آزادی از زندان نبود. زندان را بيش از پنج سال کشيده. اين بار آخر می خواست نشان دهد که در دستگاه قضائی ايران کسانی هستند که به حکم صادره شده دادگاه خودشان و به قوانين مصوب خود هم اکتفا نميکنند. به عنوان يک زندانی دارای حکم، مطابق قانون، ديگر دادستانی و دستگاه قضا کاری با وی نبايد داشته باشند. چنين زندانی در اختيار سازمان زندان هاست. اما گنجی فاش کرد که چنين نيست، در همان زندان تحت تعقيب و پی گرد و کنکاش است و از همه حقوقی که زندانيان ديگر برخوردارند بی بهره. و اين سرنوشتی است که در بيست و شش سال گذشته بر همه زندانيان سياسی و عقيدتی حاکم بوده است. اما گنجی آن را فرياد کرد.

مروری بر آن چه در چهارماه گذشته گذشت نشان می دهد، که وقتی عدالت به سياست آلوده می شود تا کجا می رود. وقتی فضا را چنان بر وی تنگ کردند که پيدا بود هيچ زندان سياسی تحمل نمی کند چه رسد به گنجی که پيش از اين هم نشان داده بود که هيچ ظلمی را بی پاسخ نمی گذارد، زمانی بود که جناح خاص برای کاری بزرگ تر آماده می شد. برای يکسره و يکدست کردن حکومت. گنجی که مدت ها بود از ملاقات های عادی و امکانات عادی زندانيان هم محروم مانده بود، انتخاب اين زمان بر گنجی تحميل شد.

وقتی در آستانه انتخابات با دخالت اصلاح طلبانی که هنوز در حکومت بودند و صدايشان به جاهائی می رسيد برای مرخصی و مداوا از زندان بيرون آمد، از ديد کسانی که به ظاهر در مقابل اعتصاب غذای او واکنش مثبت نشان دادند، بهترين زمان ها بود. گنجی را سوار بر اتومبيل کردند و نيمه شبی به خانه اش رساندند. چرا که پيدا بود او چه می کند و چه می گويد. آشکار بود که او از اعتقادات خود دفاع خواهد کرد و تن به سکوت نخواهد داد. او فرياد زد که حقش بود. اما زمانی را به او تعارف کردند که می خواستند. در آن زمان کاری که می خواستند اين بود که هر چه ممکن است آزادی خواهان از صحنه انتخابات و رای خارج شوند و به جناح آماده و بسيج شده به "تدبيرهای پيچيده" امکان دهند که با خيال راحت نتيجه انتخابات را به سود خود برگرداند. در عين حال بين او و اصلاح طلبان فاصله ای اندازند که پرناشدنی باشد.

به باور من از ميان تمام صداهائی که به تحريم انتخابات بلند شد. هيچ کدام به اندازه صدای گنجی قهرمان مقاومت و عدالت جوئی و آزادی طلبی انعکاس و اثر نداشت.

دقت در اين ظريفه هيچ از اندازه بزرگی گنجی و دردی که می کشد و مقاومتی که می کند نمی کاهد. به باور من گنجی خود اين را وقتی در وسط شهر قرار گرفت، به هوش و درايتی که دارد دريافت، از همين رو هزينه اين بازی را برای بازيگرانش بالا برد وقتی که سخنان آخر را گفت. اما بدکرداری نگر که چون انتخابات بدان جا رسيد که می خواستند، انگار که ديگر دليلی برای هيچ رعايتی در خود نمی ديدند و مطمئن به فضائی که در پيش است وی را به زندان بازگرداندند و همان کاری را آغاز کردند که پيش از آن به عهده داشتند، اين بار با خيال راحت تر، چون ديگر آن ها که بايد از آزادی و عدالت دفاع کنند و بدکاری ها را افشا کنند قدرتی نداشتند و صدايشان به جائی نمی رسيد. در اين دور تازه گنجی تنها مانده بود. اما اين تنهائی هم برای کسی که جانش را در ميان گذاشته چيز تازه ای نبود. و داستان به آن جا کشيد که می دانيد.

اما مشتاقان قدرت چون با واقعيتی روبرو شدند که در آستانه دولت تازه شان داشت به ماجرائی بزرگ ختم می شد، از زندان به بيمارستانش منتقل کردند – با عنوان دروغين مداوای مينسک پايش تا نگفته باشند که وی به اعتراض در اعتصاب غذاست، اما که بود که نداند – باز انتخاب زمان اين بازی به دست گنجی و ياران وی نبود و باز همان ها زمان را تحميل کرده بودند که جان او برايش ارزشی ندارد، خواستاران گنجی در وضعيت دشوارتری قرار داشتند. درست به مثابه مادری که قاضی حکم به اره کردن جگرگوشه اش داده است. دوستداران گنجی نمی توانستند بی مسووليت به مرثيه خوانی بپردازند و در وصف او سرود بخوانند، ناگزير بودند نگاهی به جان او داشته باشند که در اين ميانه دلسردی ها و دلمردگی ها فدا نشود. چنين بود که همسر و دخترانش بيش از همه و بعد هم وکيلانش زير فشار قرار گرفتند. آن ها بودند با بيم جان عزيزانشان و شرايط سختی که از هر سو برشان تحميل می شد. دستگاه سياسی کار عدالت از هيچ تهمتی ابا نکرد، رفت تا حمله به خانه او که در آن همسر و دخترانش تنها بودند، رفت به پرونده سازی برای وکيلش، رفت تا دستگيری وکيل ديگرش به اتهام ساختگی جاسوسی. و در همه اين احوال گنجی که سرمای زمستانی مرگ برش سايه انداخته بود و دوستدارانش، آن ها که وی را تنها به عنوان موضوع مرثيه های خود نمی خواهند، چون بيد بر سر ايمان خويش می لرزيدند. اميدشان اين بود که تشنگان قدرت چندان که کليد چاه های نفت را به دست آورند ديگر در دل بی رحمشان خللی افتد و بازی را پايان دهند. زمانی که خانم شفيعی به صدائی که در گوش وجدان اين شهر تا سال ها سنگينی خواهد کرد از همگان خواست تا وی را از ادامه اعتصاب غدا باز دارند، و همين ندا را خانم عبادی هم سرداد، چنان زمانی بود.

کاری را که چندی مانده به دوم خرداد هشت سال پيش، نامه افشاگر فرج سرکوهی کرد و جهان را به حرکت آورد و به داخل کمانه کرد و دوم خرداد را آفريد، اين بار به گونه ای ديگر به کار آورده شد. اينک افشاگری های گنجی با دستکاری قدرت طلبان به ضددوم خرداد بدل شد.

شبی، نيمه شبی که خانم شفيعی را خواستند تا شاهد نفس های آخر گنجی باشد و او لب های به خنده گشوده را پشت شيشه های بخش مراقبت های ويژه بيمارستان ميلاد حس کرد، چه شبی بود. سرانجام با گريه رضوانه و کيميا، خانم شفيعی از حق خود استفاده کرد و از پزشگان خواست که سرمی به وی وصل کنند. اکبر خودش به هوش نبود ورنه لابد باز هم رضا نمی داد.

باری گذشت. گنجی به هولی که در دل هامان افتاده بود، از مرگ رست و اينک آن چه می خواستند بازيگران با قانون، به دست آورده اند. اين تشنگان قدرت که نام خود را خادمان ملت نهاده اند، چه خواهند کرد با قدرتی که چنينش به کف آورده اند، حکايتی است که خواندن آن برای مردم مانده. اما گنجی باز هم به کنج اوين بازگردانده شده . بايد از همه آن ها که در اين سه ماه نگذاشتند نام و درد وی از صفحه ذهن جهان پاک شود، سپاسگزار بود. در اين بازی همه باخت، تنها بردی که نصيب مان ماند همين است که جان گنجی از دست نرفت.

به باور من اينک مراجعی که مخاطب نامه آخرين جناب دکتر سروش بودند، و همه آن بزرگان که آخرين نامه انجمن روزنامه نگاران خطاب به آن ها نوشته شد، بهترست در اين سکوت که حکمفرماست دستی از جيب به درآورند. و ديگران هم حالا که داستان تا به انتها خوانده شده است و آن ها هم شمه ای از رحمت دوستان ديروز خود را ديده اند، به شکرانه شربت گوارائی که رقبا نوش می کنند، به اين ماجرا پايان دهند.

ديگر همه هر آن چه در چنته داشتند در اين بازی آشکار کردند و به روی ميز ريختند. از سياست پيشه گان جهانی که در واکنش های خود نشان دادند که به جان يک مبارز بی اعتنا نيستند تا ايرانيان آزادی جو که در سراسر جهان پراکنده اند و کردند هر چه بايد. از دستگاه های پخش تهمت و افترا که ديگر از دل بی رحمشان تقصيری نماند، تا خود گنجی که حرف آخر را زد و تا انتهای راه رفت. باری ديگر بس است.

تا روزها بگذرد. اين جامعه صبر و قرار يابد. آن گاه لحظه به لحظه اين روزها را شاهدان و بازيگرانش بازگويند باشد، تا آيندگان بدانند چه رفته است در گردش پرگار بر آن ها که دلشان با آزادی ايران است. و آن ها بايد بدانند که از چه راه هائی هست که ديگر نبايد رفت.

+ نوشته شده توسط میترا (مانی) در جمعه پانزدهم مهر 1384 و ساعت 17:18 |
نوشتاری از مسعود بهنود
 
کدام عامل مانع است ؟ 

يک روز از تظاهرات بسيجی ها و طلاب در مقابل سفارت بريتانيا نگذشته که در آن تراکت‌هائی عليه آقای هاشمی هم پخش کرده و سخنان در حمايت از وی را تبليغات مافيای نفتی خوانده‌اند.

در عين حال همان روزی است که احمدی نژاد در جمع روحانيون سخن از همان مافيای نفتی و کارشکنی در کار دولت گفته و جلوتر رفته و گفته است که در جمع تصميم گيرندگان نظام کسانی نفوذ کرده اند که به خارجی وابسته اند و چشم به خارج دارند. درست در همين زمان آقای هاشمی در نماز جمعه سخنانی گفته است که خبرگزاری ها آن را به عنوان تهديد تند عليه آمريکا و اروپا تفسير کرده اند. به نظر می رسد که شرايط حاضر جای تامل دارد.

از اولين روزهای بعد از انقلاب، سياسی در ذهن و گاه بر زبان روحانيون و مسوولان کشور جاری می شد که به نظر می رسد بعد از بيست و هفت سال ديگر نهادينه شده است و تا زيان های آن بيش از آن که تاکنون آشکار شده، از پرده برون نيفتد انگار کسانی از آن دست بردار نيستند. کار ما تذکر دادن است.

سياستی که از آن گفتم يک تدبير قديمی است که به نوشته دزموند موريس در کتاب جذابش "باغ وحش انسانی" در قفس شامپانزه ها هم مانند و مثل دارد، و آن تحريک خارجی و در نتيجه آن ايجاد همبستگی داخلی است. تاريخ تمدن بشری هم پرست از اين گونه عمل ها که يک چند کسی و يا کسانی را بر رهبری جوامع نگاه داشته است. اما لازم به تذکرست که بعد از انفجار اطلاعاتی در جهان و پديدار شدن وسايل اطلاع رسانی جديد، و انقلاب انفورماتيک از جمله تغييرها که در رفتار بشری رخ داد در همين زمينه است. سياست های هزاران ساله باطل شد که يکی هم همين است. در جوامع بسته و بی خبر چنين سياستی پاسخ داد و گفتم که سده ها عمل کرد. اما امروز نمی کند. آيا برای دانستن اين که امروزه روز چنين سياستی عمل نمی کند لازم است آسيبی بزرگ و جدی به کشور وارد آيد.

با اين مقدمه لازم می دانم که سخنان آقای هاشمی را در دو نکته به نقد بپردازم. اول آن جا که می گويد فن آوری هسته ای حق ايران است و کسی از مسوولان نمی تواند به ننگ ترکمان چای ديگری تن دهد. اين ترکيب فن آوری هسته ای را که دو سال است ورد زبان مسوولان و رسانه های ايران است و کار را به رسانه های جهانی هم کشانده بايد معنا کرد.

بايد برای مردم ايران روشن کرد که مقصود از فن آوری هسته ای چيست و چه کسانی دارند ما را از چه محروم می کنند. از جمله بايد معلوم شود که دعوائی بر سر اين که ايران نيروگاه هسته ای داشته باشد در ميان نيست. اگر به گفته های دو ماه پيش روميانفسکی رييس سازمان انرژی اتمی روسيه توجه کنيم روشن می شود. وقتی که گفت نيروگاه بوشهر می توانست الان مشغول به کار باشد اگر پافشاری ايران برای توليد سوخت اتفاق نيفتاده بود.

صورت مساله درست اين است که ايران می توانست بيست و پنج سال پيش نيروگاه و صنايع هسته ای داشته باشد، به شهادت اسناد و مدارک. اما حکومت نورسيده جمهوری اسلامی[ برخلاف امروز که صنايع هسته ای را از نان واجب تر می دانند و در دهان ملاحسنی می گذارند که اگر نداشته باشيم نابود می شويم، در سال 57 با لغو قراردادهای مربوط به نيروگاه بوشهر که با زيمنس و شرکت های فرانسوی بسته شده بود اعلام داشت که اين طرحی امپرياليستی بوده است که شاه نوکر آمريکا به دستور اربابان خارجی خود قصد داشت به کشور نفت خيز تحميل کند. درست همان استدلالی که امروز کسی مانند بولتون در آمريکا به کار می گيرند.

با اين نوع نگرش متخصصان تربيت شده انرژی اتمی از جمله آخرين رييس سازمان انرژی اتمی [ دکتر احمد ستوده نيا] به زندان اسدالله لاجوردی انداخته شدند و بخت يارشان بود که بعد چهار سال جان به در بردند. به زيمنس و اروديف هم خبر داده شد که از ساخت نيروگاه منصرف شده ايم. در زمانی لوله ها و مواد موجود در نيروگاه بوشهر هم به سپاه داده شد که در جنگ لازمش داشت. تمام.

می گوئيم و انصاف هم همين است که در آن دوران شور و شعار که هر چه از قبل مانده بود استسثماری و خلاف منافع ملی تلقی می شد، اين عمل نابخردانه و بی مطالعه مانند هزاران شعار و عمل ديگر بود و مردم هم نشان دادند که همين را می خواستند و می پذيرفتند و احزاب سياسی هم جز اين نمی گفتند. اما روزگاران گذشت و بعد سال ها حکومتگران به رازهای حکومت واقف آمدند و از جمله از اواخر جنگ به اهميت صنايع هسته ای . پس در دوران رياست جمهوری آقای هاشمی قراردادهای تازه با چين بسته شد، آن کشور پيام های مخالف جهانی را شنيد و قبول نکرد. روسيه آمد و صحنه را مناسب کاسبی ديد و از جمله همين سخن را که امروز می گويد. روس ها حتی در اول کار نگفتند که ساختن نيروگاه جديدی بر اساس روشمندی های روسی آسان تر و ارزان ترست از تطبيق دادن اين روش روی نقشه ای که توسط ديگران برای روش ديگر ريخته بودند. بازاری بود و پول بی حسابی. ايران داد و روس گرفت. اما چندان که کار به نتيجه نزديک شد، غائله تازه اتفاق افتاد که دنيا کشف کرد که ايران مشغول غنی سازی اورانيوم است و جنجال اخير اتفاق افتاد و در نتيجه زير فشار آمريکا ارسال سوخت نيروگاه بوشهر هم که در تعهد روسيه بود متوقف ماند. روس ها اول زير فشار آمريکا اعلام کردند که بازمانده سوخت را می خواهند. امری که در قرارداد اول نبود. ايران با مقاومتی ناچار شد قبول کند، بعد بامبول درآوردند که خرج بازگرداندن بازمانده سوخت را بايد ايران به عهده بگيرد. باز ايران اول مقاومت کرد و بعد ناگزير به پذيرش شد. کسی هم نگفت که اين ها تفاله اتمی نيست که بی قيمت باشد بلکه بازمانده است که خود صاحب قيمت است و بهايش چه می شود. تا آن که کار در اين جا که هستيم گره خورده است. امروز هم روسيه آماده است نه تنها اين نيروگاه سرهم بندی شده موجود را تحويل دهد بلکه اصرار دارد ده تا ديگر هم از من بخريد که پول لازم دارم. اما ما می گوئيم قصد داريم با غنی سازی اورانيوم توليد سوخت هسته ای هم بايد بکنيم. آمريکا هم ايستاده است که چون توليد سوخت هسته ای ملازم می تواند بود با ساخت بمب هسته ای و دادن کليد هسته ای به دست کسانی نمی گذاريم بيفتد که مدام برای نابودی اين و آن شعار می دهند و نقشه می کشند و در تلويزيون رسمی شان نيمه ديوانه ای را نشان می دهد که می گويد نقشه نيروگاه های هسته ای دنيا را به تروريست ها داده ايم.

پس ملاحظه می کنيد همان طور که آقای علی لاريجانی هم گفته است دعوا حقوقی و فنی نيست. بلکه کاملا سياسی است. دعوا اصلا بر سر محروم کردن ايران از فن آوری هسته ای نيست، بلکه دعوا بر سر گردن کشی است که به روی تيم های انتحاری حساب باز کرده و قصد دارند دنيا را به چالش بکشند. از همين روست که می بينيم کشور مستقل و آزاده ای مانند هند هم با وجود همه درهای باغ سبز که به او نشان داده اند و به نفت و گاز هم نياز دارد اما در برابر اين استدلال آمريکائی ها و اروپائی ها کوتاه آمده و به قطعنامه اخير رای داده است. قابل تصورست که اين پرونده اگر کاملا راه سياسی در پيش گيرد و به شورای امنيت ملی برود آن جا هم رای خواهد آورد و درست می گويند آقايان لاريجانی و حدادعادل [ که ديروز در لبنان گفت] که نبايد گذاشت پرونده به شورای امنيت برود.

حالا سئوال اين است که در برابر گره ای که خود به داستان زده ايم چه چاره هست. دولت قبلی چاره را در اين ديد که اول همه چيز را شفاف کند و بعد به اعتماد سازی بپردازد. يعنی به کشورهای دنيا بگويد چه می خواهيد تا مطمئن شويد که ما قصد ساختن بمب نداريم. آن دولت برای چنين کاری يک سياست اصلی داشت که تنش زدائی بود. برنامه های که از دوران دولت هاشمی رفسنجانی شروع شده بود اما دنيا اطمينان نکرده بود. برنامه مفصلی که دولت خاتمی شروع کرد با پيشنهاد گفتگوی تمدن ها و با عمل به اين طرح که مورد استقبال دنيا قرار گرفته بود، تا جائی رفت که کلينتون رييس جمهور آمريکا عملا ماجرا را پذيرفت و وقتی گفتند گام اول را شما برداريد و از کودتای بيست و هشت مرداد پنجاه سال قبل خود عذرخواهی کنيد که ما اطمينانمان جلب شود، گفت بسيار خوب و خانم آلبرايت وزير خارجه آمريکا مامور شد که رسما از آن حادثه عذرخواهی کند. و کارهای ديگر. مقدمه اين کار را عباس عبدی فراهم کرد که پاداشش را هم با دو سال زندان گرفت. او به عنوان چهره مشخص گروگان گيری و اشغال سفارت آمريکا در تهران که داغش به دل افکارعمومی آمريکا بود، به پاريس رفت و با ميانجی گری يونسکو با باری روزن گفتگو کرد. اتفاقا اصلا معذرتی هم نخواست بلکه فضای آن دوران و خواست عمومی مردم مستاصل از دست آمريکا را بيان کرد و عملا افکارعمومی آمريکا را به عنوان پشتوانه اعتماد سازی خريد. اما گروهی مستظهر به حمايت قدرت های داخلی با اين اقدامات دولت خاتمی مخالفت کردند. کردند تا مرکز گفتگوی تمدن ها را در تهران تعطيل کردند. در تمام مدت شعارهای ديگر سر دادند. در سالگرد گروگان گيری و اشغال سفارت آمريکا، همان عبدی را در تهران دستگير کردند تا نشان دهند که هر چه از گفتار او به دست آمده باطل است و ضمانت اجرا ندارد.

چنان آمريکا و متحدانش را در ضعف حساب کردند که کم کم گفتند اصلا می خواهيم بمب بسازيم مگر چيه. [ مقاله آقای جواد لاريجانی و مقالات شريعتمداری در کيهان] با همين آرايش هم انتخابات رياست جمهوری را به هر ترتيب بود بردند و اعلام داشتند که آن چه درمقوله هسته ای دولت خاتمی انجام داده درست نيست و بايد تغيير کند. بعد هم رييس جمهور جديد اعلام داشت که طرح تازه دارم و دنيا را به انتظار نشاند. اما رفت در سازمان ملل و نطقی کرد که جايش جمکران بود، نه در يک مجمع جهانی. از سوی ديگر [ باز به نوشته روزنامه کيهان بيانگر نظرات دولت جديد] به دولت های عضو هيات رييسه آژانس بين المللی انرژی اتمی پيام دادند که اگر رای عليه ما بدهيد روابط اقتصادی مان قطع می شود.

اين مجموعه به زبان ديپلوماسی جهانی يعنی تحريک کردن آمريکا و اروپا، و پايان اعتماد سازی. حالا اگر آن ها هم در مقابل صف آراسته و قطعنامه ای را که دو سال قبل می توانستند و نکردند به تصويب هيات رييسه آژانس رساندند، چه عجب است.

در طول اين مسير هم، در حالی که بارها و بارها آمريکا از زبان مسوولانش گفت که قصد حمله نظامی به ايران را ندارد، اما در داخل کشور و در نطق ها و بيانيه های خود اين موضوع را زنده نگهداشته و مدام می گويند ايران آماده و جنگ و حمام خون است و نام نويسی انتحاری می کنند. چنان که حالا آقای هاشمی هم برای اين که از قافله عقب نماند، سخن از مين گذاری می کند.

چنين است که مفسران معقتدند کسانی در ايران هستند که برای حفظ نظام نياز به درگيری مدام احساس می کنند، برای توجيه ناکارآمدی ها، برای توجيه ده ميليون زير خط فقر، برای توجيه اوضاع اقتصادی به قول خودشان به بدترين وضع رسيده، برای توجيه ترکتازی هائی که از کشوری منسجم بعيدست، حالت اضطراری مدام لازم دارند و چنين می کنند. اگر چنين تحليلی درست هم نباشد ولی به هر حال تمامی شواهدش موجودست و هيچ تلاشی برای رفع آن صورت نمی پذيرد.

تازه دولتی که يک ماه است وزيران را تعيين کرده وهيچ کار جز به هم ريختن سياست خارجی نکرده و در داخل هم جز صلوات فرستادن و شعار دادن کاری نکرده است، رييسش از کارشکنی هائی سخن می گويد و تهديد به افشای آن ها می کند. يعنی گام آخر برای تحريک دشمن به دخالت. چرا که او از همين نشانه در می يابد که اوضاع داخلی به هم ريخته است.

در چنين زمانی آيا سخن فرد با تجربه ای که اينک در معرض همه اتهام ها هم هست بايد همين شعارها باشد که آقای هاشمی در نماز جمعه اين هفته گفته اند. اين سئوالی است که جواب مقتضی می طلبد.

اما نکته ديگری هم در سخنان رييس مجمع تشخيص مصلحت بود که بايد در مقاله بعد پی گيرم.

+ نوشته شده توسط میترا (مانی) در جمعه پانزدهم مهر 1384 و ساعت 17:14 |

توبه فرمايان چرا خود توبه كمتر مي‌كنند؟

 

www.nourizadeh.com
nourizadeh@hotmail.com
سه‌شنبه 6 تا جمعه 9 سپتامبر
پيشدرآمد: من براي آيت ‌الله العظمي علي سيستاني احترام بسياري قائلم. و گو اينكه ديدگاههاي سرشار از تعصب و گاه بسيار سنتي و دور از ذهن زمان ايشان را در عرصه تفسير مذهب و بيان احوال شريعت نمي‌پسندم و اين امر را ناشي از عزلتي مي‌دانم كه در دوران صدام حسين و بعث به ايشان تحميل شد، و جاي هرگونه بحث و فحص امروزين و ارتباط با شارحان خوشفكر و جوان شريعت را به روي ايشان بست، با اينهمه بر اين باورم كه دغدغه خاطر سيد خراساني مقيم نجف كه امروز مرجع اعلاي تشيع است و مقلدانش از هند تا كانادا حضور دارند، دغدغه قدرت نيست و اگر دردي در دل دارد درد دين است كه به دست دكانداران ريز و درشت شريعت از دو تيره اسلام ناب محمدي ولايتي و اسلام خالص بن لادني، ديگر نه اعتباري برايش مانده است و نه قدر و جايگاهي.

صدام حسين كه ايرانيها را مجوس مي‌خواند و شيعيان را خاصه اگر جد هشتم آنها از ايران به عراق رفته و مجاور شده بود جاسوس و ستون پنجم ايران مي‌دانست (آنها كه نسل دوم و سوم مهاجران ايراني بودند كه همان روزهاي نخست به قدرت رسيدن بعثي‌ها اخراج شدند و شماري نيز به قتل رسيدند و يا به زندان افتادند)، تا پيش از روي كار آمدن آقاي خميني در ايران، از كمك كردن به آخوندهاي شيعه ضدشاه كوتاهي نمي‌كرد و با آنكه شخص آقاي خميني اعتنائي به او نداشت و حتي يكبار با برادرش برزان كه آن روزها رئيس استخبارات بود به تندي رفتار كرده بود به گونه‌اي كه سفير وقت ايران در عراق دكتر عاملي شرح اين ديدار را به تهران گزارش كرده بود، اما فرزندش مصطفي و نزديكانش مثل آقاي محمود دعائي ــ كه زير نام علي اراكي برنامه‌اي در راديو بغداد را تحت اسم نهضت روحانيت در ايران اجرا مي‌كرد ــ با بعثي‌ها روابط نزديكي داشتند. روحانيون ايراني‌الاصل در نجف وضعي به مراتب بهتر از روحانيون شيعه عراقي داشتند چون مقلدانشان بيشتر و در نتيجه مقدار وجوهات واصله افزونتر بود. طبيعتا يگانه پادشاه شيعه كه اغلب آقايان دعاگويش بودند نيز هر از چند گاه عنايت ويژه خود را از طريق سفرا و مأمورانش در عراق و گاه فرستادگان ويژه‌اش به آقايان ابلاغ مي‌كرد.
با خروج خميني از عراق و سپس پيروزي انقلاب، صدام حسين مطمئن بود بسياري از آنها كه بر سفره بعث سالها خوردند و نمك گير او هستند حال كه به قدرت رسيده‌اند نمكدان نمي‌شكنند و او مي‌تواند با آمدن آقاي دعائي به عنوان سفير خميني به بغداد آسوده خاطر باشد كه همه چيز به كام است و دوستي‌اش با پرچمداران اسلام ناب انقلاب محمدي مستدام. دو روز پس از پيروزي انقلاب، كاردار عراق در تهران آقاي السامرائي به روزنامه اطلاعات آمد و متن پيام صدام حسين را به مهندس بازرگان كه حاوي دعوت رسمي از وي براي ديدار از عراق بود به من داد و عجيب اصرار داشت كه اين پيام در صفحه نخست روزنامه چاپ شود. البته دو سه خط از پيام در صفحات داخلي د ركنار پيام ديگر رهبران و مسئولان جهان به چاپ رسيد. صدام با همه رندي و هشياري‌اش متوجه نشده بود كه بر ديوار كج و آخوند معوج نمي‌توان تكيه و اعتماد كرد. به هرحال زماني كوتاه پس از پيروزي انقلاب به او خبر دادند از تهران روزي ده بار به آقاي محمد باقر صدر شاگرد و دوست نزديك خميني و از معدود ملايان شيعه عراقي صاحب نام و نفوذ در نجف، تلفن مي‌زنند و يكي از تلفن كنندگان «محمد تقي مدرسي» رهبر حزب عمل اسلامي و خواهرزاده مرحوم آيت‌الله سيد محمد شيرازي صريحا به صدر مي‌گويد آقا پس چرا بلند نمي‌شويد؟ چرا اطلاعيه نمي‌دهيد؟ چرا لواي انقلاب اسلامي را به دست نمي‌گيريد؟ كار را به جائي رساند كه صدر به همراه خواهرش بنت‌الهدي و تني از شاگردان و اتباعش به تلگرافخانه بغداد رفت و از آنجا تلگرافي مستقيم به آقاي خميني فرستاد با اين مضمون كه رهبر معظم فرزندان شما در عراق به اميد رسيدن فرمان شما براي كندن ريشه بعث كافر مرتد لحظه شماري مي‌كنند.
صدام نخست با ناباوري اين خبر را دريافت كرد اما خيلي زود فرمان بازداشت صدر و خواهرش و شماري از اتباعش را صادر كرد و در فاصله ‌اي كوتاه آنها را اعدام كرد. تا شش ماه بعد هنوز تهران خواستار آزادي آقاي صدر بود و هر روز اينجا و آنجا تظاهراتي عليه صدام عفلقي تكريتي به خاطر دستگيري آقاي صدر برپا بود. جريان اعدام مرحوم صدر را كه نقطه ‌نظرهاي بسيار جالبي در زمينه مسائل اقتصادي داشت برزان تكريتي برادر ناتني صدام كه هم اينك در زندان آمريكائي‌هاست چنين روايت كرده است: بعد از دو سه روز بازجوئي از صدر و اتباعش، وقتي ارتباط كامل آنها با رژيم خميني آشكار شد سيد‌ي الرئيس ــ آقاي من رئيس جمهوري ــ به پادگاني آمد كه صدر و همكارانش در آنجا زنداني بودند. همه را رديف كرديم. بعضي از افسران و سربازان شيعه كه آدمهاي متديني بودند حالتي وحشتزده داشتند… صدام حسين سخنان كوتاهي ايراد كرد و خطاب به نظاميان گفت حتما در جمع شما كساني هستند كه گمان مي‌برند اين آقا ــ صدر ــ و خواهر و حاشيه‌ اش آدمهاي خدا هستند و هرگونه اسائه ادبي به آنها از سوي خداوند بي‌ پاسخ نخواهد ماند. شايد بعضي فكر كنند اگر كسي اين (ناسزاهاي زشت و واژگاني مثل خوك و سگ و…) خائن را بكشد لابد فردا بچه ‌اش زير ماشين مي‌ رود و زنش كور مي‌شود و يا خودش به فلاكت و بدبختي دچار مي ‌شود. حال من براي اينكه نگراني اين افراد را برطرف كنم و در عين حال به شما ثابت كنم اين افراد به جز مشتي خائن و جاسوس عجمهاي مجوس نيستند، خودم آنها را مي ‌كشم. اگر فردا اتفاقي براي من و خانواده‌ام رخ داد آن وقت معلوم مي‌شود شماها درست فكر مي‌كرديد. در اين لحظه صدام حسين بعد از عنوان كردن عباراتي بسيار توهين آميز خطاب به آقاي صدر كه دست و پايش در غل و زنجير بود و بدون عمامه با دشداشه‌ اي در مقابل وي قرار داشت، مسلسل يكي از پاسدارانش را گرفت و سپس در ميان بهت همگاني شروع به تيراندازي به سوي بيست نفري كرد كه در كنار آقاي صدر و خواهرش ايستاده بودند. مرحوم صدر با فروافتادن يارانش، فقط تكبير مي‌ گفت. تا آنكه صدام رگباري نيز نثار او و خواهرش كرد. و بعد فاتحانه خطاب به نظاميان و سربازان موجود در صحنه گفت برويد و اين لاشه‌ها را هم با خود ببريد و توي سوراخي بريزيد تا گوشت خائنان نصيب گرگ و مار شود…
روحانيوني هم چون آيت ‌الله ابوالقاسم خوئي كه ميانة خوشي با خميني نداشتند و در سياست هم دخالت نمي‌ كردند، حتي نتوانستند مجلس ختمي براي مرحوم صدر برپا كنند. صدام حسين همه روحانيون ايراني ‌الاصلي را كه فكر مي‌كرد طرفدار انقلاب هستند از عراق بيرون كرد. بعضي‌ها را نيز به زندان انداخت. اما احترام آقاي خوئي و خانواده ‌اش را تا حدودي داشت چون مي‌دانست تنها خوئي قدرت و اعتبار روياروئي با خميني را دارد. فرزندان و بستگان مرحوم آيت ‌الله محسن حكيم را نيز بعد از رفتن محمدباقر و عبدالعزيز به ايران و تشديد فعاليتهاي آقاي مهدي حكيم عليه رژيمش دستگير و بيش از 70 تن از آنها را به قتل رساند. و زماني يكي از فرزندان كهنسال مرحوم حكيم را به تهران فرستاد تا به محمدباقر حكيم رئيس مجلس اعلا بگويد اگر دست از فعاليتهايش برندارد همه اقوامش اعدام مي‌شوند. البته حكيم اعتنائي به اين تهديد نكرد و صدام هم تهديد خود را در مقابل عملي كرد و آل حكيم را برانداخت. علاوه بر آقاي خوئي در آن تاريخ در نجف چند ملاي شيعه ايراني‌الاصل بودند كه به علت دوري از سياست و بيزاري از ولايت فقيه (و در عين حال نفرت از بعث و صدام) و تقيه كمتر مورد ايذا و اذيت قرار مي‌گرفتند. اغلب اين آقايان از شاگردان و حاشيه آقاي خوئي بودند. سرشناس‌ترين آنها مرحومان غروي و بروجردي (عموي علاءالدين بروجردي رئيس كميسيون امنيت ملي و روابط خارجي مجلس شوراي اسلامي) مرحوم عبدالاعلي سبزواري، آقاي سيستاني و… بودند.
از آخوندهاي شيعه عرب در حد مرجعيت نيز سرشناسانشان محمد صادق صدر (پدر مقتدا) و سعيد الحكيم در نجف و اسماعيل حسين الصدر در كاظمين بودند كه اين آخري مثل محمد صادق سر و سري هم با حكومت بعثي داشت و البته بعد از سرنگوني صدام تنها مرجعي بود كه رابطه‌اي نزديك با پل بريمر برقرار كرد و در خانه‌اش از كالين پاول وزير خارجه پيشين آمريكا استقبال به عمل آورد.
در جريان انتفاضه جنوب عراق بعد از شكست صدام در كويت، مرحوم آيت ‌الله خوئي تلاش بسياري كرد كه جلوي خشونت و آدمكشي‌ها و انتقام گيري‌ هاي توده شيعه و عوامل مجلس اعلا و سپاه پاسداران را كه به جنوب عراق سرازير شده بودند بگيرد. به دستور او كميته‌هائي در شهرهائي كه از كنترل دولت خارج شده بود، تشكيل شد تا مانع كشتار و هرج و مرج شوند. با اينهمه وقتي صدام شورش را فرونشاند، فشار زيادي بر مرحوم آيت ‌الله خوئي وارد شد تا آنجا كه او را به ديدن صدام بردند و در يك نمايش تلويزيوني پيرمرد وحشتزده ناچار شد كه براي تكريتي خونخوار دعا كند. از آن پس موج تصفيه‌ها شروع شد. مرحوم محمدتقي فرزند مورد علاقه خوئي را در جاده نجف در يك تصادف ساختگي به قتل رساندند. غروي و بروجردي را نيز به قتل رساندند. همزمان تلاش براي كشتن مرحوم عبدالاعلي سبزواري كه بعد از درگذشت خوئي، به عنوان مرجع اعلي كانون توجه مقلدان خوئي بود با شكست روبرو شد و پس از او جانشينش آقاي سيستاني نيز دو نوبت در معرض خطر مرگ قرار گرفت.
حكايت صدام حسين با آقاي محمد باقر صدر پدر همين مجنون آدمكش مقتدا صدر قاتل مرحوم عبدالمجيد خوئي دبيركل سابق مؤسسه خوئي، نيز شنيدني است.
صدام براي كاستن از نفوذ و اعتبار ملاهاي شيعه غير عراقي مثل سيستاني و فياضي، دستگاههاي تبليغي خود را واداشت كه روز و شب به تبليغ براي محمد صادق صدر به عنوان مرجع اعلاي تشيع بپردازند و در حالي كه راههاي دريافت وجوهات را به روي سيستاني و ديگر ملاهاي غيرعراقي بسته بود، امكانات وسيعي را در اختيار محمد صادق صدر گذاشت. كار به جائي رسيد كه رئيس مجلس اعلا آقاي محمدباقر حكيم در تهران، آيت ‌الله صدر را خائن و جزو وعاظ السلاطين خواند و تيتر بزرگ روزنامه حكيم روزنامه بدر و نشرياتي مثل صوت المجاهدين چند هفته پيش از قتل صدر، از سازش خيانتكارانه او با صدام ياد كرده بود.
صدر با به راه انداختن نماز جمعه در مسجد كوفه شيعيان را به برپائي نماز جمعه در هر نقطه‌اي كه زندگي مي‌كنند دعوت كرد و از آنجا كه خود در خطبه‌هايش زبان به انتقاد از حكومت گشود خيلي زود از چشم صدام افتاد و فرمان مرگش صادر شد. سرانجام او و دو تن از پسرانش را در بازگشت از نماز جمعه، عوامل صدام به قتل رساندند و ترديدي نيست اگر صدام يك سال ديگر بر سر كار بود،‌ نسل روحانيون شيعه را برمي‌انداخت.
با قتل محمد صادق صدر، بار ديگر سيستاني به عنوان مرجع اعلاي شيعه در عراق و ايران و حاشيه خليج فارس و شبه قاره هند و افغانستان پذيرفته شد… اين سابقه را دادم تا بدانيد آقاي سيستاني نه مديون رژيم ولايت فقيه است نه مرهون عنايات ويژه آقاي خامنه ‌اي. ملائي سرشناس است كه به علت رفتار و پيامهايش در مرحله بعد از سرنگوني صدام حسين، چنان جايگاه و اعتباري پيدا كرد كه روزنامه‌نگار و پژوهشگري چون توماس فريدمان او را ستود و جمال خاشقجي روزنامه‌نگار سعودي و سخنگوي اميرتركي الفيصل برادرزاده پادشاه سعودي و سفير اين كشور در لندن و در حال حاضر واشنگتن خواستار دادن جايزه صلح نوبل به او شد.
آنچه سيستاني را از اهل ولايت فقيه متمايز كرده است نخست مخالفت او با ولايت فقيه و حكومت اسلامي و سپس معارضه شديد او با برپائي هر نوع حكومتي كه عنوان ديني داشته باشد و مخالفت شديدش با مداخله روحانيون در امور اجرائي مي‌باشد. در چنين احوالي دور و بري‌هاي ايشان كه هر كدام ساز خود را مي‌زنند هر از گاه به اسم وي مطالبي را منتشر مي‌كنند كه در تعارض مستقيم با مواضع و آراي شناخته شده اوست.

وكلا و نمايندگان

معمولا مراجع سرشناس افرادي را به عنوان وكيل جهت اخذ وجوهات اينجا و آنجا تعيين مي‌كنند كه كارشان منحصراً اخذ وجوهات براي مرجع موردنظر و انتقال آن در كمال صدق و امانت است. البته از اين وجوهات سهمي نيز براي وكيل منظور مي‌شود (آقاي خميني البته اين حق السهم را قبول نداشت و ضمن آنكه به نماينده خود در ايران آقاي لواساني حق تصرف در وجوهات را داده بود، اما به آنها كه وكالتا وجهي برايش مي‌گرفتند چيزي نمي‌داد). آقاي سيستاني وكلائي در اغلب نقاط جهان دارد. در كنار اين وكلا از سالها پيش مراجع نمايندگاني نيز دارند. نماينده آقاي خوئي در ايران داماد ايشان آقاي فقيه ايماني بود و نماينده آقاي سيستاني نيز يكي از دامادهايشان آقاي جواد شهرستاني است. در لندن نماينده ايشان دكتر فاضل ميلاني نواده مرحوم آيت‌الله ميلاني است و البته داماد ديگرشان آقاي كشميري و نيز آقاي موسوي كه مركز اهل البيت را دارد لواي نمايندگي را در دست دارند. در كويت يك آخوند تا خرخره وابسته به امنيت خانه ولي فقيه به نام محمد باقر مهري كه دست خامنه ‌اي را مي‌بوسد و پول به حساب او مي‌گيرد ادعا مي ‌كند نماينده آقاي سيستاني است در حالي كه من از افراد ثقه شنيده‌ام نماينده واقعي ايشان حجت الاسلام سيد ابوالقاسم ديباجي است. در نقاط ديگر هم وضع چنين است. خبرگزاري محمود هاشمي رئيس قوه قضائيه، يعني خبرگزاري فارس، هفته پيش دسته‌ گلي به آب داد و در گزارشي به نقل از آقاي سيستاني مطالبي به هم بافت حاكي از اين كه سيستاني ولايت فقيه را باور دارد و علاوه بر ولايت در امور حسبيه (شرعي) قائل به ولايت مطلقه در امور سياسي و اداره بلاد است. اين حرفها خطرناك است. آقاي سيستاني بايد فورا آن را تكذيب كند وگرنه معلوم مي‌شود ايشان هم زير تأثير وسوسه‌هاي اطرافيان، خواب ولايت را مي ‌بينند. من البته هنوز معتقدم اين حرفها از مردي نيست كه با قاطعيت مداخله آخوندها را در امور اجرائي منع كرد و زير بار وسوسه‌هاي حكيم نرفت. ما از آقاي سيستاني خواسته بوديم در رابطه با جرائم رژيم، وضع خطرناك اكبر گنجي و زندانيان سياسي حرفي بزنند. فرموده بودند ما در اين امور مداخله نمي‌كنيم كه سر دراز دارد. بنابراين انتظار داريم خيلي فوري به نگراني دوستداران و آنها كه حرمت بسيار برايشان قائلند، خاتمه دهند و در دو خط بنويسند همانگونه كه بارها به طور خصوصي گفته ‌اند ولايت فقيه، اين بدعت نامبارك ضدانساني و ضد آزادانديشي و حريت انسان را قبول ندارند و آن را محكوم مي‌كنند.

شنبه 10 تا دوشنبه 12 سپتامبر

قتلهاي زنجيره‌اي ادامه دارد

1 ــ روز 26 مهرماه گذشته دكتر بامدادان از خانه بيرون شد تا بار ديگر در يكي از پاركهاي تهران با شاگردان و علاقمندانش ديدار كند. بعد از آنكه ارشاد به كتابش اجازه انتشار نداد و «مفتاح» درس قرآن او را مصادره كرد، در دانشگاه ساعت به ساعت از درسهايش كاسته شد و كار به جائي رسيد كه حتي به انديشه افتاد خانه‌اش را بفروشد تا حداقل بتواند پسر نوجوانش را براي ادامه تحصيل به خارج بفرستد و خودش نيز كنجي بجويد و با كتابها و انديشه‌هايش به آنجا رود و با شاگردان و علاقمندانش خلوت كند و اسراري را كه از خلقت و طبيعت و غور فلسفي‌اش در اديان كشف كرده بود با آنها در ميان گذارد.
دكتر علي عرفاني را همه مي‌شناختند كه هم طبيبي حاذق بود كه دردهاي جسمي بيماران را درمان مي‌كرد و هم فيلسوفي كه براي روح سرگشته انساني داروهايي از جنس فلسفه و حكمت و ادبيات داشت. ضد دين نبود اما آخوندها را شياداني مي‌دانست كه خداي را از ترسشان بايد در پستوي دل نهان كرد. آن روز خانواده و نزديكانش تا پاسي از شب چشم انتظار او بودند. و وقتي فردا هم پيدايش نشد به سراغ پليس رفتند اما همدردي نيافتند كه گوش شنوائي داشته باشد.
در هفتم آبانماه جسد لبريز از شكنجه و زخم دكتر را مأموران پليس در نزديكي آبراه لويزان يافتند ولي دستور داشتند خبري از يافتن دكتر عرفاني به خانواده‌اش نرسانند. چنين بود كه دكتر عرفاني را در گوري بي‌نشان به خاك سپردند. و زماني كه خانواده سرانجام پي به جنايت دهشتناك ماموران امنيت خانه ولي فقيه بردند و خواستار استرداد جسد او شدند، به آنها گفته شد جسد به خاك سپرده شده است و آنها نيز بهتر است سر و صداي ماجرا را در نياورند. دوستي نازنين كه پزشك است و با اداره پزشكي قانوني در ارتباط، برايم نوشته است كه بيش از سي مورد شكنجه را روي جسد دكتر عرفاني مشاهده كرده است. شكنجه‌هائي از آن دست كه منجر به قتل دكتر زهرا كاظمي شد و همانطور كه قاتل كاظمي سعيد مرتضوي و معاونش ارجمندي و حاج ميثم و جعفر نعمتي به جاي هرگونه مجازاتي، پاداش ديدند و در مقام خود تثبيت شدند (منهاي ارجمندي كه استعفا داد و البته ده ميليون تومان دستخوش گرفت) در مورد دكتر عرفاني نيز قاتلان او در اطلاعات سپاه همگي ترفيع گرفتند. پرونده قتل نيز در همان ابتدا مختومه اعلام شد انگار نه انگار كه آزاده‌اي را به خون كشيده‌اند و خانواده‌اي بزرگ و صدها تن از شاگردان و علاقمندان وي را داغدار كرده‌اند. جنايت بزرگ قتل دكتر علي عرفاني را بايد پيگيري كرد. و اجازه نداد اين بار نيز جنايتي در اين ابعاد بدون مجازات و تعقيب مرتكبان آن فراموش شود.

چرا سليمي بركنار شد

2 ــ ظاهرا سرلشگر محمد سليمي فرمانده كل ارتش كه يكي از لايق ترين امراي ارتش و بسيار محبوب افسران و درجه‌داران نيروهاي سه گانه ارتش بود، پس از پنج سال و اندي فرماندهي، از مقام خود كناره‌گيري كرد. حتي نامه استعفاي او همراه با نامه‌ ديگري است كه در پايان سال گذشته به خامنه‌اي نوشته بود و در آن تقاضاي معافيت از خدمت در مقام فرمانده كل ارتش كرده بود. حكايت اين نامه اما چيز ديگري است. در واقع سرلشگر سليمي در اعتراض به جنايت اطلاعات سپاه در حق سرلشگر احمد دادبين فرمانده سابق نيروي زميني استعفا داده بود. (حكايت دادبين را پيش از اين نوشته‌ام و او خوشبختانه علي‌رغم سنگيني توطئه قتلش به مرور بهبودي كامل خود را باز مي‌يابد) خامنه‌اي نگران و اكنش ارتشي‌ها به استعفاي سليمي از پذيرش درخواست او خودداري كرده بود اما درصدد بود به موقع او را كنار گذارد. بعد از موفقيت كودتاي سپاه و اطلاعات موازي و انتخاب احمدي‌نژاد، عوامل خامنه‌اي در ارتش شايع كردند آقا تصميم دارد علي شمخاني را به فرماندهي كل ارتش منصوب كند. مدتي بعد نيز گفته شد رهبر و فرمانده كل قوا به سرتيپ سعدي حسني معاون رئيس كل ستاد نيروهاي مسلح درجه سرلشگري داده تا زمينه را براي منصوب كردنش به فرماندهي كل ارتش فراهم كند. اما ظاهراً سعدي حسني كه روابط نزديكي با سليمي دارد از پذيرش پيشنهاد فرماندهي خودداري كرده بود. سرانجام در اين هفته ولي فقيه با دادن درجه سرلشگري به عطاءالله صالحي او را به فرماندهي كل ارتش منصوب كرد. البته سرلشگر صالحي افسري حرفه‌اي و آشنا به فنون فرماندهي است كه در طول جنگ با لياقت و شجاعت و پاكدامني، نقش مهمي در اداره جنگ داشت. بعدها نيز در ستاد فرماندهي كل ارتش، و نيز فرماندهي عمليات را عهده‌دار بود.
اميدوارم سرلشگر صالحي تلاشهاي سلفش را در بازسازي ارتش دنبال كند كه چشم اميد ملتي بيش از هرچيز رو به فرزندان دلاور ايران در ارتش است.

+ نوشته شده توسط میترا (مانی) در شنبه دوم مهر 1384 و ساعت 15:32 |

تمرين سپاهيان پاسدار و بسيج برای سرکوبی اعتراض های مردمی :


 

سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و واحد داوطلبی این سپاه، بسیج، از روز پنجشنبه رزمایشی سه روزه برگزار کردند و هدف آن به گفته بهروز خادم‌حسینی، فرمانده سپاه شمال، مقابله با ناآرامی‌های شهری عنوان شد. رزمایش به گفته این فرمانده در سه مرحله انجام شد. در مرحله نخست با حضور اغتشاشگران فرضی، دو گردان عاشورا با لباس شخصی به مقابله با افراد شورشی پرداختند و در مرحله دوم، با سلاح سرد و یونیفورم وارد عمل شدند. در مرحله سوم دو گردان عاشورا با سلاح گرم و تجهیزات ضدشورش به منظور متفرق کردن اغتشاشگران و آرام‌سازی و پاک کردن، دست به عمل زدند. انتقال زخمی‌ها، بخشی از عملیات امدادرسانی و عادی‌سازی قلمداد شد. این قبیل رزمایش‌ها در حالی انجام می‌شود که محمود احمدی‌نژاد از کابینه 70 میلیونی سخن گفته و به تکرار از مهرورزی دولت اسلامی دم زده است.

رادیوفردا با اشاره به رزمایش موسوم به «ضد اغتشاش» از علی‌رضا نوری‌زاده، تحلیلگر مسائل ایران می‌پرسد، چرا جمهوری اسلامی ضرورت آمادگی با اغتشاش در سطح گسترده شهری را احساس کرده و برای مقابله با چنان اغتشاشی، رزمایشی سه روزه با شرکت هشت گردان عاشورا و یک گردان الزهرا برگزار کرده است.

علی‌رضا نوری‌زاده (تحلیگر اوضاع ایران، لندن): مهم‌ترین دغدغه امروز نظام جمهوری اسلامی، آن است که اگر پرونده ایران به شورای امنیت منتقل شود، و تحریم‌ها علیه ایران آغاز شود، در آن صورت واکنش این تحریم‌ها در سطح جامعه چه خواهد بود؟

یکی از عمده‌ترین مسائلی که کارشناسان نظام روی آن بحث می‌کنند و امروز در سطح عالی در بین سران نظام مطرح است این است که اگر تحریم‌ها شامل تحریم بنزین باشد برای نمونه، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ کشوری نفت‌خیز مثل ایران که به علت بی‌برنامگی الان نزدیک به شصت درصد از بنزین مورد نیاز خود را از خارج می‌آورد و کشوری که در روز 70 میلیون لیتر بنزین دارد مصرف می‌کند، طبعا متوقف شدن ورود بنزین چه فاجعه‌ای خواهد بود، و همینطور تحریم‌های دیگری که می‌تواند ضربه به نظام بزند.

این است که از هم‌اکنون دارند برنامه‌ریزی می‌کنند این مانورهای چپ و راستی که دارند انجام می‌دهند، تماما برای این است که نیروهای خود را آماده کنند برای مقابله با یک شورش عمومی، با یک بحران عمومی. در نظر بگیرید، انتخاب آقای اسماعیل احمدی‌مقدم به عنوان فرمانده نیروی انتظامی بعد از دورانی که سردار سرتیپ پاسدار قالیباف تلاش کرد که به نیروهای انتظامی وجهه‌ای بدهد و هم ظاهر آنها را در نزد مردم تغییر بدهد و هم رفتار آنها را تابع قانون و ضابطه بکند، ما متاسفانه شاهد آن هستیم که یک پاسدار بسیجی، یک افسر بسیجی، که فرمانده شده، دارد نیروهای بسیجی را که تابع هیچ ضابطه‌ و برنامه‌ای نیستند و همینطور نیروهای لباس شخصی را برای سرکوبی مردم وارد عرضه کارزار می‌کند و همین مانوورهائی که الان برنامه‌ریزی کرده‌اند، مانوور بدون سلاح گرم، مانور با سلاح گرم، و مانوور برای مرحله بعد از سرکوبی، اینها تماما همان طرح‌ها و برنامه‌ریزی‌هائی است که به اعتقاد من با واقعیت تطبیق نمی‌کند.

نظام در برابر یک شورش عمومی یا یک نافرمانی مدنی گسترده آنچنان عاجز است که تمام همین کسانی که الان می‌بینیم در مانوورها شرکت می‌کنند، احتمال دارد که برگردند و به سوی مردم بروند، چون به هرحال این نیروها هم از مردم دور نیستند. این است که اینها فقط می‌تواند انعکاس‌اش این باشد که تلاش کنند مردم را به وحشت بیاندازند و به جای اینکه یک برنامه‌ریزی درست بکنند ویک اصولی را پیروی بکنند، تماما در جهت این هستند که مردم را در خوف و رجا نگه دارند.

از سوی دیگر، در هیچ دوره‌ای از تاریخ معاصر ما، به این اندازه که نظامی اقلیت‌ها را در ایران تحریک کرده، هیچ دوره‌ای را ندیدیم. الان شما می‌بینید بی‌دلیل نظام تلاش می‌کند در هر نقطه از ایران که اقلیت‌های ایرانی زندگی می‌کنند، کسانی که اغلب مرزداران ایران بودند و حافظ حدود و ثغور ما در طول تاریخ، اینها را چنان آزرده می‌کنند... عرب‌های ایرانی را در خوزستان دیدیم که باشان چه کردند، در کردستان دیدیم که با کشتن شوانه قادری و رفتاری که با مردم کردند به گونه یک نیروی اشغالگر با مردم رفتار کردند.

الان می‌بینیم که وزیر جدید کشور، با یک نگاه امنیتی، که از وزارت اطلاعات با خودش آورده، افرادی را به استانداری و معاونت‌های سیاسی انتخاب می‌کند که این افراد نه مقبولیت محلی دارند و نه از جنس مردمی هستند که برآنها حکومت می‌کنند.

آقای عبدالحمید رئوفی‌نژاد، که یک پاسدار است، او را استاندار کرمان می‌کند، استانی که به هرحال در طول سالهای اخیر به علت اینکه بعضی از سران نظام به آنجا تعلق خاطر ویژه داشتند و زادگاه‌شان بوده، شاهد یک تحول بوده، دانشگاهش تحول پیدا کرده، ولی می‌بینیم کسی را که در سرکوبی دانشجویان در 18 تیر جزو 24 فرمانده‌ای است که به آقای خاتمی اخطار می‌کند و می‌گوید باید دانشجویان را سرکوب کرد، می‌شود استاندار کرمان.

یا در سیستان و بلوچستان، آقای حبیب‌الله ده‌مرده را که فردی است شیعه مذهب، فارسی زبان، از زابل، می‌گذارند برای استانداری بلوچستان و سیستان و طبیعتا معلوم است که اقلیت سنی‌مذهب بلوچ نسبت به انتصاب ناراضی باشد. این است که برای من تعجب‌آور است که چگونه یک نظامی خود به دست خود اسباب نارضائی مردم را گسترش می‌دهد و بعد تنها در برابر واکنش مردم سرنیزه نشان می‌دهد و این است که ما داریم مانوور انجام می‌دهیم که بتوانیم شما را بهتر سرکوب کنیم.

+ نوشته شده توسط میترا (مانی) در شنبه دوم مهر 1384 و ساعت 15:30 |