اينک اکبر گنجی به زندان بازگشته است. امواج تائيدها و سروده های قهرمانانه که سزاوار کسی مانند گنجی است که جان را داو معامله ای نهاد، فروکش کرده، باز تلفن خانه گنجی از صدا باز مانده و معصومه خانم همسر دردکشيده گنجی مانده است با رضوانه و کيميا.
باز حضور در صف خانواده زندانيان و باز همان داستان. جواب ماموران زندان اوين که کار به دست ما نيست و بايد دادستانی دستور بدهد. اين از آن زندانی ها نيست.
دانستن اين که اکبر گنجی از آن زندانی ها نيست اين همه وقت نمی خواست، گنجی از همان ابتدا در برای نخستين بار به گفته يکی از سران هيات موتلفه از جرگه هواداران انقلاب خارج شد و زبان به انتقاد گشود، و در پی يک سخنرانی در شيراز به زندان رفت، اين را نشان داده بود. در بخشی از هشت سال گذشته، اکبر گنجی با ده ها تن از روزنامه نگاران و فعالان سياسی همخانه شد در اوين، اما همه در پايان دوران محکوميت و يا قبل از آن رفتند و او ماند. ماند تا اگر شده يک تنه هم عليه ظلمی که از شدت تکرار دارد نهادينه و عادی می شود قدعلم کند و البته که جزای چنين ساختار شکنی جز حلقه زنجير نيست.
ماه پيش که جهانی نگران جان گنجی بود، و بسياری از دشمنان او هم فرصت غنيمت شمرده به صف مداحان و مرثيه خوانان وی درآمده بودند، او به بهائی سنگين پليدی ها و بدعهدی ها و بی قانونی های حاکم بر سرنوشت دگرانديشان را – که در نهانخانه ها و دور از چشم افکارعمومی ايران و جهان صورت می گرفت - آشکار کرد. امروز کيست که نداند در ايران مخالف تحمل نمی شود. کيست که نداند به زندانی کردن مخالفان هم اکتفا نمی کنند و به چيزی جز خرد کردن و اعتراف گيری رضايت نمی دهند.
در تاريخ مبارزات سياسی صد ساله ايران موردی ديگر سراغ ندارم که کسی در بند بوده باشد و با صدای بلند اعلام کرده باشد که مخالف نظام و نظم حاکم است. بنا به اصلی که بر همه زندان های سياسی و زندانی های سياسی حاکم بوده است، بعد از گرفتاری، متهم و وکيل وی می کوشند با دليل ثابت کنند که مخالف نظم و نظام نيستند و دادستان و بازجويان، گاه با شکنجه و آزار اصرار داشته اند تا اثبات کنند که متهم مخالف نظام و قانون حاکم است که بتوانند به مجازاتش برسانند. اين اصل بر نام هائی که به مقاومت در تاريخ مانده است هم حاکم بوده است. مانند خسرو روزبه و تمام کسانی که در سال های قبل و بعد از انقلاب گرفتار شدند و جان دادند و شرح دادگاه هاشان هست. اما گنجی صراحت و صداقت را به جائی ديگر برد. او با اعلام شفاف مواضع سياسی خود، راهی تازه گشود، حدی تازه نهاد.
اينک وی يک مخالف اعلام شده نظام جمهوری اسلامی است و رفتار با وی همان است که در جريده عالم به معنای رفتار نظام دينی ايران با يک مخالف ثبت خواهد شد و شده است. در اين دوره از ماجراهائی که ساخت، تقاضايش آزادی از زندان نبود. زندان را بيش از پنج سال کشيده. اين بار آخر می خواست نشان دهد که در دستگاه قضائی ايران کسانی هستند که به حکم صادره شده دادگاه خودشان و به قوانين مصوب خود هم اکتفا نميکنند. به عنوان يک زندانی دارای حکم، مطابق قانون، ديگر دادستانی و دستگاه قضا کاری با وی نبايد داشته باشند. چنين زندانی در اختيار سازمان زندان هاست. اما گنجی فاش کرد که چنين نيست، در همان زندان تحت تعقيب و پی گرد و کنکاش است و از همه حقوقی که زندانيان ديگر برخوردارند بی بهره. و اين سرنوشتی است که در بيست و شش سال گذشته بر همه زندانيان سياسی و عقيدتی حاکم بوده است. اما گنجی آن را فرياد کرد.
مروری بر آن چه در چهارماه گذشته گذشت نشان می دهد، که وقتی عدالت به سياست آلوده می شود تا کجا می رود. وقتی فضا را چنان بر وی تنگ کردند که پيدا بود هيچ زندان سياسی تحمل نمی کند چه رسد به گنجی که پيش از اين هم نشان داده بود که هيچ ظلمی را بی پاسخ نمی گذارد، زمانی بود که جناح خاص برای کاری بزرگ تر آماده می شد. برای يکسره و يکدست کردن حکومت. گنجی که مدت ها بود از ملاقات های عادی و امکانات عادی زندانيان هم محروم مانده بود، انتخاب اين زمان بر گنجی تحميل شد.
وقتی در آستانه انتخابات با دخالت اصلاح طلبانی که هنوز در حکومت بودند و صدايشان به جاهائی می رسيد برای مرخصی و مداوا از زندان بيرون آمد، از ديد کسانی که به ظاهر در مقابل اعتصاب غذای او واکنش مثبت نشان دادند، بهترين زمان ها بود. گنجی را سوار بر اتومبيل کردند و نيمه شبی به خانه اش رساندند. چرا که پيدا بود او چه می کند و چه می گويد. آشکار بود که او از اعتقادات خود دفاع خواهد کرد و تن به سکوت نخواهد داد. او فرياد زد که حقش بود. اما زمانی را به او تعارف کردند که می خواستند. در آن زمان کاری که می خواستند اين بود که هر چه ممکن است آزادی خواهان از صحنه انتخابات و رای خارج شوند و به جناح آماده و بسيج شده به "تدبيرهای پيچيده" امکان دهند که با خيال راحت نتيجه انتخابات را به سود خود برگرداند. در عين حال بين او و اصلاح طلبان فاصله ای اندازند که پرناشدنی باشد.
به باور من از ميان تمام صداهائی که به تحريم انتخابات بلند شد. هيچ کدام به اندازه صدای گنجی قهرمان مقاومت و عدالت جوئی و آزادی طلبی انعکاس و اثر نداشت.
دقت در اين ظريفه هيچ از اندازه بزرگی گنجی و دردی که می کشد و مقاومتی که می کند نمی کاهد. به باور من گنجی خود اين را وقتی در وسط شهر قرار گرفت، به هوش و درايتی که دارد دريافت، از همين رو هزينه اين بازی را برای بازيگرانش بالا برد وقتی که سخنان آخر را گفت. اما بدکرداری نگر که چون انتخابات بدان جا رسيد که می خواستند، انگار که ديگر دليلی برای هيچ رعايتی در خود نمی ديدند و مطمئن به فضائی که در پيش است وی را به زندان بازگرداندند و همان کاری را آغاز کردند که پيش از آن به عهده داشتند، اين بار با خيال راحت تر، چون ديگر آن ها که بايد از آزادی و عدالت دفاع کنند و بدکاری ها را افشا کنند قدرتی نداشتند و صدايشان به جائی نمی رسيد. در اين دور تازه گنجی تنها مانده بود. اما اين تنهائی هم برای کسی که جانش را در ميان گذاشته چيز تازه ای نبود. و داستان به آن جا کشيد که می دانيد.
اما مشتاقان قدرت چون با واقعيتی روبرو شدند که در آستانه دولت تازه شان داشت به ماجرائی بزرگ ختم می شد، از زندان به بيمارستانش منتقل کردند – با عنوان دروغين مداوای مينسک پايش تا نگفته باشند که وی به اعتراض در اعتصاب غذاست، اما که بود که نداند – باز انتخاب زمان اين بازی به دست گنجی و ياران وی نبود و باز همان ها زمان را تحميل کرده بودند که جان او برايش ارزشی ندارد، خواستاران گنجی در وضعيت دشوارتری قرار داشتند. درست به مثابه مادری که قاضی حکم به اره کردن جگرگوشه اش داده است. دوستداران گنجی نمی توانستند بی مسووليت به مرثيه خوانی بپردازند و در وصف او سرود بخوانند، ناگزير بودند نگاهی به جان او داشته باشند که در اين ميانه دلسردی ها و دلمردگی ها فدا نشود. چنين بود که همسر و دخترانش بيش از همه و بعد هم وکيلانش زير فشار قرار گرفتند. آن ها بودند با بيم جان عزيزانشان و شرايط سختی که از هر سو برشان تحميل می شد. دستگاه سياسی کار عدالت از هيچ تهمتی ابا نکرد، رفت تا حمله به خانه او که در آن همسر و دخترانش تنها بودند، رفت به پرونده سازی برای وکيلش، رفت تا دستگيری وکيل ديگرش به اتهام ساختگی جاسوسی. و در همه اين احوال گنجی که سرمای زمستانی مرگ برش سايه انداخته بود و دوستدارانش، آن ها که وی را تنها به عنوان موضوع مرثيه های خود نمی خواهند، چون بيد بر سر ايمان خويش می لرزيدند. اميدشان اين بود که تشنگان قدرت چندان که کليد چاه های نفت را به دست آورند ديگر در دل بی رحمشان خللی افتد و بازی را پايان دهند. زمانی که خانم شفيعی به صدائی که در گوش وجدان اين شهر تا سال ها سنگينی خواهد کرد از همگان خواست تا وی را از ادامه اعتصاب غدا باز دارند، و همين ندا را خانم عبادی هم سرداد، چنان زمانی بود.
کاری را که چندی مانده به دوم خرداد هشت سال پيش، نامه افشاگر فرج سرکوهی کرد و جهان را به حرکت آورد و به داخل کمانه کرد و دوم خرداد را آفريد، اين بار به گونه ای ديگر به کار آورده شد. اينک افشاگری های گنجی با دستکاری قدرت طلبان به ضددوم خرداد بدل شد.
شبی، نيمه شبی که خانم شفيعی را خواستند تا شاهد نفس های آخر گنجی باشد و او لب های به خنده گشوده را پشت شيشه های بخش مراقبت های ويژه بيمارستان ميلاد حس کرد، چه شبی بود. سرانجام با گريه رضوانه و کيميا، خانم شفيعی از حق خود استفاده کرد و از پزشگان خواست که سرمی به وی وصل کنند. اکبر خودش به هوش نبود ورنه لابد باز هم رضا نمی داد.
باری گذشت. گنجی به هولی که در دل هامان افتاده بود، از مرگ رست و اينک آن چه می خواستند بازيگران با قانون، به دست آورده اند. اين تشنگان قدرت که نام خود را خادمان ملت نهاده اند، چه خواهند کرد با قدرتی که چنينش به کف آورده اند، حکايتی است که خواندن آن برای مردم مانده. اما گنجی باز هم به کنج اوين بازگردانده شده . بايد از همه آن ها که در اين سه ماه نگذاشتند نام و درد وی از صفحه ذهن جهان پاک شود، سپاسگزار بود. در اين بازی همه باخت، تنها بردی که نصيب مان ماند همين است که جان گنجی از دست نرفت.
به باور من اينک مراجعی که مخاطب نامه آخرين جناب دکتر سروش بودند، و همه آن بزرگان که آخرين نامه انجمن روزنامه نگاران خطاب به آن ها نوشته شد، بهترست در اين سکوت که حکمفرماست دستی از جيب به درآورند. و ديگران هم حالا که داستان تا به انتها خوانده شده است و آن ها هم شمه ای از رحمت دوستان ديروز خود را ديده اند، به شکرانه شربت گوارائی که رقبا نوش می کنند، به اين ماجرا پايان دهند.
ديگر همه هر آن چه در چنته داشتند در اين بازی آشکار کردند و به روی ميز ريختند. از سياست پيشه گان جهانی که در واکنش های خود نشان دادند که به جان يک مبارز بی اعتنا نيستند تا ايرانيان آزادی جو که در سراسر جهان پراکنده اند و کردند هر چه بايد. از دستگاه های پخش تهمت و افترا که ديگر از دل بی رحمشان تقصيری نماند، تا خود گنجی که حرف آخر را زد و تا انتهای راه رفت. باری ديگر بس است.
تا روزها بگذرد. اين جامعه صبر و قرار يابد. آن گاه لحظه به لحظه اين روزها را شاهدان و بازيگرانش بازگويند باشد، تا آيندگان بدانند چه رفته است در گردش پرگار بر آن ها که دلشان با آزادی ايران است. و آن ها بايد بدانند که از چه راه هائی هست که ديگر نبايد رفت.

