تبليغاتX
دوباره میسازمت وطن -
آتشی به خاطره داریوش فروهر
 
نوشتاری از مسعود بهنود                        

در سالگشت قتل ناجوانمردانه پروانه و داريوش فروهر، کدام خبر مي توانست به ياد و خاطره آن دو نمونه درشت و درخشان از جريان استقلال طلبي و آزادي خواهي جامعه ايران آتش بزند جز آتش سوزي کتابخانه دانشکده حقوق که سال هابي پذيراي قامت بلند داريوش خان بود.

داريوش فروهر جوان بود، خيلي جوان که در فضاي آزاد بعد از شهريور بيست به صف هواداران نهضت ملي درآمد و بر سر اين آرمان ماند تا زماني که پير و شکسته ميزبان تعصب و خشونت شد که نه به او رحمي کردند و نه به پروانه که روزگاري پروانه جنبش دانشجوبي ايران بود و حالا سفيد کرده مو آمده بود تا در آخرين لحظات هم همسرنوشت کسي باشد که همفکر و همسرش بود. با هم دشنه آذين شدند.

در آن روزگاران دانشگاه تهران تنها محمل تربيت نخبگان نسل نو بود. از دانشکده پزشکي جواناني، روپوش سفيد بر روي دست بيرون مي آمدند و دو تا دو تا درس هاي پروفسور شمس و پروفسور عدل و دکتر جهانشاه خان صالح را با هم مرور مي کردند. همه مي دانستند که فرداي اينان روشن است و طبيب دردها خواهند بود.

از پله هاي دانشکده حقوق اما جواناني راست و خندگ، با طمانينه و متانت بيرون مي آمدند که شرط نخست شاگردي در محضر سيد کاظم عصار، دکتر امامي، دکتر صديقي، دکتر معتمد بود که اينان خود متانت از دکتر مصدق و مشيرالدوله، ذکا الملک و منصورالسطنه عدل و ابوالحسن خان فروغي آموخته بودند. در اين دانشکده فرياد نبود چرا که از آن جا مقرر بود که دولتمردان و قضات آينده به در آيند. آن ها که بايد جانشين مصدق و قوام و سهيلي و ساعد مي شدند.

همکف دانشکده، کتابخانه دانشکده حقوق به هزاران کتاب مجهز بود که بيش ترش از خانه و کتابخانه شخصي شاهزادگان و اشراف پيشين به در آمده بود، تا نام و نشان آن ها را حفظ کند. همين جا بود که وقتي دانشجو داريوش فروهر ظاهر مي شد و فرمان حرکت مي دهد، کتاب ها بسته شد و جمع به سوي محل اجتماعات حرکت مي کردند. در آن جا دانشجويان ملي و توده اي در تکاپو بودند. اين ها آماده مي شدند تا کشور را در سال هاي آينده رهنمون شوند و هر کدام الگو و ليدري داشتند اما در سرشان جز آبادي و آزادي کشور نبود.

به رويايي خوش مي ماند از روزگاري سپري شده که قدرش ندانستيم. کسي را در آن شور گمان نبود که چون اين نسل از دانشکده فارغ شود به حادثه اي که با سقوط دکتر مصدق اتفاق افتاد، جاي گروهي از آن استادان و جمعي از اين شاگردان به زندان خواهد بود. ديگر آن شور آزادي از دانشگاه تهران رخت برخواهد بست. روزگار تا بيست و پنج سالي بر مدار ديگر خواهد گشت و از دلش سرنوشت ربع قرن بعد بيرون خواهد زد. و باري آن سلسله که از دانشکده حقوقش دولتمردان و قضات عالي مرتبت بيرون آيند، گسسته مي شود. تا اينک که دولتمردان را سابقه سپاهي گري و تندروي بس است. آن يک دست کت و شلوار هميشه مرتب دوخت وطن، آن متانت و آرام و به طمانينه سخن گفتن. آن ايستادگي بر سر منطق و آرمان. آن يکدله بودن بر سر سرنوشت ميهن جاي خود را به کاپشن و فرياد و شعار مي دهد.

آن استادان که اگر اهل مبارزه بودند – چونان که مهندس بازرگان، دکتر يزدي، دکتر کشاورز، مهندس زنگنه، غلامحسين فروتن، دکتر شايگان و دکتر صديقي، –، و اگر اهل مسالمت جويي بودند – دکتر سياسي، دکتر شيباني، دکتر جهانشاه صالح، بديع الزمان فروزانفر، فاضل توني -، اگر اهل عمامه بودند – آقايان عصار، سنگلجي، مشکور، امامي – و اگر متجدد بودند همه در انسان هاي متين و موقر، پاکدامن و فاضل.

آن دانشجويان که اگر ملي بودند يا توده اي، و اگر هوادار حکومت – که کم ميانشان بود – به نام هاشان که نگاه کني، باري مي گويد که در سرشان چه بود: داريوش فروهر، حيدر رقابي[ هاله] مصطفي چمران، ابراهيم يزدي، عباس شيباني، عزت الله سحابي، عباس اميرانتظام، جهانگير عظيما، ابوالحسن بني صدر و..
شايد مروري بر سرگذشت همين ها و آنان که مانده اند و آنان که رفته اند، بيش تر گواه حسرت دوران باشد.

در سالگشت فقدان پروانه و داريوش فروهر، با خبر آتش سوزي کتابخانه دانشگده حقوق، جا دارد اگر خون موج زند در دل سنگ. اما بايدم گفت از آن همه شور که روزگاري به پاي اين جامعه ريخته شد، و آن همه سرو که در پايش به خاک افتاد، و اين همه موي کرده سفيد که مانده اند در معرض آسيب زمان، اين سخن به يادگار مانده است. همان که داريوش فروهر در سخت ترين لحظات از يادش نمي برد. بي گمانم که چون آن حيوانات بر سرش ريختند هم جز اين بر دلش نبود. اين سرزمين روزي با ما يا بي ما، آباد خواهد شد. آزاد خواهد شد.

اين همان ندايي است که من از درو ديوار سوخته کتابخانه دانشکده حقوق دانشگاه تهران مي شنوم، که اينک دو روزست از آن بوي کتاب و چرم سوخته مي آيد. به دل سوخته من ماند به قول نيما.

                     دریغا...

+ نوشته شده توسط میترا (مانی) در جمعه چهارم آذر 1384 و ساعت 12:50 |